دوشیزه پریم برای مردم دهکده گفت :
همه ما افسانه معروفی را در مدرسه شنیده ایم : افسانه شاه میداس.
مردی که با خدا ملاقات کرد و خدا به او گفت هر چه بخواهد به او می دهدومیداس مرد بسیار ثروت مندی بود اما باز
هم پول می خواست و آرزو کرد هر چه را لمس بکند به طلا تبدیل شود.
بگذارید به یادتان بیاورم چه شد :
اول میداس ، اثاثیه ، قصرش و هر چیزی را در اطرافش به طلا تبدیل کرد و توانست باغی زرین ، درختانی زرین و
پلکان های زرین بسازد.ظهر گرسنه شد و خواست غذا بخورد.اما همین که ران گوسفند چرب و نرمی را لمس کرد که
خدمتکارش برای او آورده بود ، ران گوسفند هم به طلا تبدیل شد.یک جام باده برداشت آن هم طلا شد.
با نومیدی به طرف زنش دوید و از او کمک خواست اما بی درنگ فهمید چه خطایی کرده ، همین که بازوی همسرش
را لمس کرد ، زن به یک مجسمه زرین تبدیل شد خدمه هراسان از این که همین بلا سر آنها نیاید ، دوان دوان از انجا
فرار کردند ، در کمتر از یک هفته ، میداس ، غرق طلا ، از گرسنگی و تشنگی مرد . “
تاریخ نگارش : ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 19 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

در بلندترین نقطه در هیمالیا
آنجا که کولاک بادها،
گاومیشها را چون بادکنک به هوا میبرند،
چادری علم خواهم کرد
با پایههای محکمتر از پایههای اهرام ثلاثه !
دو رنگ !
زردُ بنفش !
نه زرد طلا وُ نه زردچوبه ،
زردی خورشیدی از منظومههای دور ِ دور،
در نقطهیی کور !
نه هابِل خواهدش دید
و نه نوادگان ریزُ درشتش !
و بنفش…
بنفش ِ غروب ستارههای در چرخشی خاص !
آنگاه
خوشگلترین پاپ را خواهم گفت ،
برای نکاح ِ تو بیاید !
به شرطی که اعظم باشد !
پاپی بی اعتیاد ،
نه به خواب ،
نه به بیداری !
با شولایی آسمانی ،
که به اخم ِ نفرینش
دیوانه شوند همه رایانهها !
پاپی شبیه مسیح
با شکن ِ گیسوان ُ نفرین لبخندش !
انگشت ناز به گونه
و بازی ِ روسریات در کولاک !
ببیند یا نبیند ،
باید تجدید نظر کند شکسپیر
در شخصیت کلئوپازا…
و من دست بر کمر
با شمشیر مرصع ِ آویزان
دروغی دیگر را ،
به میلیونها دروغ ِ پیران دیگر وقایع اضافه میکنم !
پیوست :نام اصلی شعر دروغ از کتاب سالهاست مردهام – حسین پناهی
تاریخ نگارش : ۵م اردیبهشت ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 6 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

شب ،
شیرین !
راه ،
دور !
مرگ ،
دست !
ملخ ،
افق !
چوب ،
آتش !
تو
چون دیگی نو
در جهیزیهی تاریخ میدرخشی !
روز،
تلخ!
راه ،
دور !
مرگ ،
سایه !
دره ،
آسمان !
آتش
و من
چون آخرین اسکناس
در جیب ِ یک ملوان ِ پیر ، مچالهام !
[شعر عاشقانه از کتاب به وقت گرینویچ]
همچنین از حسین پناهی :
تاریخ نگارش : ۱۶م فروردین ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 24 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

دختر باب گیبسون [خواننده سرشناس موسیقی پاپ] میگه:
وقتی پدرم فهمید که دیگه چیزی تا پایان عمرش باقی نمونده، تصمیم گرفت به منظور تکمیل همه چیز روی
زمین یه مهمونی خداحافظی ترتیب بده.اون زمان تو پورتلند زندگی میکردیم و برای مهمونی به شیکاگو
پرواز کردیم.آخرین باری که شِل [سیلور استاین] رو دیدم اونجا بود.

مهمونی فوقالعادهای بود، یه شب فراموش نشدنی.اما سختترین قسمت، زمان پایان مجلس بود.
اون خداحافظی واقعآ دردناک بود و تنها چیزی که این امر رو ممکن کرد، یک جلد کتابی بود که
شل بهمون داد: “بالا افتادن”.

[تصویر کتاب بالا افتادن که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است]
در تمام مسیر شیکاگو تا پورتلند بابا ازم خواست که اونو براش بخونم.نیمی از مسافرهای
پشت سرمون میگفتن: “میشه یه کم بلندتر بخونین؟”
این واقعه به شکل نامانوسی مناسب حال و نمادین بود که آدم تو هواپیما باشه و کتاب ”بالا افتادن” رو
بخونه و در کنارش مردی باشه که قراره تا چند روز دیگه کره خاکی رو ترک کنه.
همیشه دلم میخواست از شل بابت اون هدیه تشکر کنم ولی هیچ وقت شانس این کار رو نداشتم.
[ برگرفته از مقدمه کتاب "آخرین صبح" ترجمه علیرضا برادران ]
تاریخ نگارش : ۴م فروردین ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 9 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

در یکی از تابستانهای چرک و نا امن ِ بنیهاشم،
در اوج ِ بیپولی
یک اسکناس ِ هزار تومانی طی ِ یک کنکاش ِ بیدلیل
لای کتاب باد هر جا میخواهد میوزد ِ برسون پیدا کردم!
انتقال ٍ احساسم در آن لحظه
مثل ِ خوابُ کرال ِ تعبیر نشده در ابدیت گم شد !
کشف ” آ ” برایم از همین جنس بوده است !
در ظللِ ظلماتِ یاسهای فلسفی،
در کنکاش شبهای داغ ِ بیانگیزهگی ،
او را به لبخند منحصر به فردش از لابهلایی ِ لحظهها پیدا کردم !
لبخندی صرفآ برای شخص دوّم !
اوایل عادتم شده بود
که بنشینم به صدای آشنای در زدن ِ مرگ گوش بدهم !
در آن وحشت
بیشترین لبخندهای او اعتمادی توصیف ناپذیر بود!
برعکس ِ همه ی رویاها وُ کابوسها
که به بینهایت میپیوندند ،
لبخند او از بینهایت به من نزدیکُ نزدیکتر میشد !
چیزی شبیه ِ زنگولهی آویز بر کُت ِ نبود ِ سه سالهگیاَم !
و بعد صدای تاپ تاپ قلب ِ کوچک او بود !
قلب ِ کوچکی که بعدها فهمیدم هرگز کودکی نکرده است !
توصیف ِ مالکیتهای حسی هم
همان تعبیر ِ خواب کرُ لالهاست !
….
[کتاب سالهاست که مردهام - حسین پناهی - مجموعه چشم چپ سگ]
از حسین پناهی :
تاریخ نگارش : ۱۶م اسفند ۱۳۸۸
تعداد نظرات : 5 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)
” اگر زنی سر سه شوهر را خورده باشد (یعنی سه تا شوهرش مرده باشد)، اجازه نمیدهند دوباره ازدواج کند.
او را عقد یک درخت بید میکردند. اگر درخت بید سبز میماند او اجازه داشت دوباره ازدواج کند و اگر نه
نمیتوانست. ” [بخشی از مصاحبه یوسف علیخانی با مجله چلچراغ درباره یکی از رسوم کرمانشاه]

یوسف علیخانی متولد روستای میلک کتابهای نوشته که همگی شایسته تقدیر هستند و به صورت مشخص
نشان از تحقیق و پژوهش او.کتابهای چون ” اژدهاکشان”.

درباره یوسف علیخانی همین کافی که در سال ۱۳۸۲ مجموعه داستانی او به نام ” قدم به خیر مادربزرگ من بود”
که توسط انتشارات افق منتشر شده بود نامزد دریافت کتاب سال شد.و کتاب ” اژدهاکشان ” او که در شهریور
سال ۱۳۸۶ منتشر شد نگاه همه را خیره داستانهای او کرد که در فضای یک روستا میگذشت.
پاراگراف اول پست هم مربوط به کتاب ” عروس بید ” اوست که طبعآ همین خط داستانی مشخص
میکند که با کتابی خواندنی طرف خواهیم بود پس پیشنهاد اینبار کتابهای یوسف علیخانی…
پیوست: وبلاگ شخصی یوسف علیخانی
تاریخ نگارش : ۹م اسفند ۱۳۸۸
تعداد نظرات : 25 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

تقدیم نامچه کتاب سالهاست که مردهام :
به دوستم مهندس محمدرضا حائری
که دارُ ندارش را چایُ میود کردُ به خورد ِ ما داد،
تا بلکه یکی از آن جمع ِ چهل نفره شاعر شود…
و هیچ کدام نشدیم !
و اما شب ِ شعر :
گروه ِ ما همه شاعران ِ خوبی هستند !
همه برای سیگار ِ خام ِ هم کبریت میکشیم
و برای هم قندان هُل میدهیم !
لبخند میزنیمُ
با دستانی که از پاکیُ اشتیاق میلرزند ،
دفترچههای کوچکُ بزرگ ِ خود را
زیر صندلیها پنهان میکُنیم !
میگوییمُ گوش میدهیم
و این چنین شب ِ ما
- آگین ِ عطرُ لبخند – سپری میشود !
تنها بزغالهها میدانند طعم ِ تلخ ِ بادام ِ ما !
کِی سَر میرسد
مرگ ِ این همه خوب ُ خوبیها ؟
برزخی که در آن
هیچ قندانی جا به جا نمیشود
و کسی دانهی کبریتش را ،
حرام ِ سیگار ِ دیگری نمیکُند ؟
این اتفاق ِ شوم وقتی اُفتادنیست
که در یکی از شبها ،
یکی از دوستان شعری بخواند ،
که در توان ِ سرایش ِ هیچ کس ِ دیگر نباشد !
پیوست :
تاریخ نگارش : ۱۹م بهمن ۱۳۸۸
تعداد نظرات : 10 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد ،
نه شمارش ِ ستارهها تسکینم !
چرا صدایم کردی ؟
چرا !
سراسیمه وُ مشتاق ،
سی سال بیهوده در انتظار ِ تو ماندم ُ …
نیامدی !
نشان به آن نشان ،
که دو هزار سال از میلاد ِ مسیح میگذاشت
و عصر ،
عصر ِ والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ ِ دلُ جگر !
[حسین پناهی /دفتر اول به وقت گرینویچ / مجموعه چشم چپ سگ]
دیگر نوشتهها درباره حسین پناهی :
تاریخ نگارش : ۲۵م دی ۱۳۸۸
تعداد نظرات : 4 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

ما در هیات پروانهی هستی،با همهی تواناییها و تمدنهامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد ! یادمان باشد کسی مسئول ِ دلتنگیها و
مشکلات ِ ما نیست !
اگر رد ِ پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی
نشستهایم و همهی چیزهای تلنبار ِ مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم !
به نظر میرسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ ِ تراکتور میدزدد !
البته به نظر میرسد! تا نظر ِ شما چه باشد ؟
پیوست : در بخش ادبی از امروز بخشهای جالب آثار مرحوم حسین پناهی رو مینویسم متن بالا
از دفتر پنجم مجموعه ” چشم چپ سگ “ به نام ” سالهاست که مردهام ” انتخاب شده.
تاریخ نگارش : ۱۲م دی ۱۳۸۸
تعداد نظرات : 15 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)
به من خرده گرفته شده که چرا اینقدر از کلمه ” هست ” استفاده میکنی و از اونجایی که برای هر چیزی پاسخی
هست باید به این موارد اشاره کرد.
۱ – از طرف خودم باید بگم خب هر جای که نیاز باشه باید استفاده کرد دیگه !
اما از دید ادبی شاید منظور این باشه به جای ” هست “ بگیم ” است ” اما به واقع تفاوت این دو کلمه چیه ؟
موضوع پیچیدهتر از این حرفاست چونکه این دو کلمه در قدیمالایام ریشه در کلمات ” هستن ” و “ استن ”
داشتن ولی امروز اینگونه نیست و هر دو از کلمه ” بودن “ نشات میگیرن و شاید همین موضوع دست ما را
برای استفاده از هرکدام به جای آن یکی باز میکنه.
مثلآ :
حضرتوالا در خانه است.
حضرتوالا در خانه هست.
هر دو تا جمله بالا یعنی حضرتوالا توی خونه تشریف داره.البته معمولآ جملهای که کلمه ” در “ توش باشه
باید با ” است ” پایان بگیره ولی به هر حال جملات بالا هم درست هستن.
مقاله زیر تنها مقالهای بود که به بررسی علمی تفاوت “است” و “هست” پرداخته بود فکر کنید بحث چقدر پیچیده
شده که کار به مقاله و اینا کشیده :
تفاوت ” است ” و “هست ” چیست ؟
البته وقتی من میام اشتباهات مضحک رایج رو مینویسم باید این موارد رو مدنظر قرار بدم ولی مطمئن هستم
خیلیها اصلآ به این چیزا دقت نمیکنن ! پس به صرف اینکه کلمهای به گوش کسی آشنا نیست دلیل به
اشتباه بودن اون نیست.
تاریخ نگارش : ۱۴م آذر ۱۳۸۸
تعداد نظرات : 7 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)
- امکانات
- بایگانی
- اردیبهشت ۱۳۹۱
- فروردین ۱۳۹۱
- اسفند ۱۳۹۰
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- دسته ها
- آکواریومیست
- اجتماعی
- ادبی
- از اعماق وب
- اشتباهات مضحک رایج
- اصول خفن زیستن
- انگلیسی با سرعت نور
- اینجوری بود
- بحث میکنیم
- بهلول عاقل
- ترینهای ۲۰۰۹
- تست هوش مامبوجامبو
- تمدن باستانی مصر
- تهوع ها
- خواندنی ها
- داستان کوتاه
- دستهبندی نشده
- دنیای برنامهنویسان
- دنیای نرم افزار
- ذهن خلاق
- روزانه ها
- سه درجه به راست
- سوالات فلسفی
- سیاست بین الملل
- سینما
- شیوه زندگی
- طراحی ها
- عمومی
- عکاسخانه
- فایرفاکس
- فلسفه مامبوجامبوی
- فناوری
- فیلم جدی
- فیلم های که دیدم
- مخترع جوان
- مرگ های غیر معمول
- موجودات فرازمینی
- موسیقی
- هذیون
- وبلاگ شخصی حضرت والا
- پادکست
- پاسخ به خوانندگان
- پزشکی
- پیاز داغ
- چنین گفت
- کاراکتر
- کشکول
- گفتگوهای درپیتی





