تمساح

۱- ضرب المثل جامایکایی

no  call  alligator  long mouth  till  you pass him

قبل از آن که از رودخانه عبور کنی ، به تمساح نگو “دهن گنده”.

[تفسیر :  تا وقتی به کسی نیاز داری،او را تحمل کن و با او مدارا کن. ]

تخم مرغ

۲ – ضرب‌المثل هاییتیایی

if  you  want  your  eggs  hatched , sit  them yourself

اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند ، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.

[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از

خودت مسپار.]

خرگوش

۳ – ضرب‌المثل لاتین

a silly  rabbit  have  three  opening to its den

یک خرگوش احمق ، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.

[تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی]

سوسک

۴ – ضرب‌المثلی از شمال آفریقا

Every  beetle  is a gazelle  in the eyes  of   its mother

هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است.

معادل فارسی :  اگر در دیده‌ی مجنون نشینی ، به غیر از خوبی لیلی نبینی.

بشکه

۵ – ضرب المثل روسی

An empty  barrel  makes  greatest  sound

بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.

[تفسیر : هیاهو و ادعای بسیار نشان از میان تهی بودن دارد.]

املت

۶ – ضرب‌المثل اسپانیایی

after  all  , to make  a beautiful omelet you have  to break  an egg

برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.

[تفسیر: بدون صرف هزینه ، به نتیجه‌ی مطلوب دست نخواهی یافت]

معادل فارسی : بی‌مایه فطیر است.

چاقو

۷ – ضرب‌المثل روسی

all  are  not  good cooks who carry long knives

هر که چاقوی بزرگی در دست دارد ، لزومآ آشپز ماهری نیست.

[تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست]

معادل  فارسی : به عمل کار برآید.

پیوست : این ضرب‌المثل‌ها برگرفته از کتاب “بهترین حرف‌های دنیا” گرد‌آوری شده توسط آقای محمدسروش تفضلی است

و منتشر شده توسط نشر سایه گستر. این کتاب دو زبانه است و ضرب‌المثل‌های را از سراسر دنیا در خود دارد.

دوشیزه پریم برای مردم دهکده گفت :

همه ما افسانه معروفی را در مدرسه شنیده ایم : افسانه شاه میداس.

مردی که با خدا ملاقات کرد و خدا به او گفت هر چه بخواهد به او می دهدومیداس مرد بسیار ثروت مندی بود اما باز

هم پول می خواست  و آرزو کرد هر چه را لمس بکند به طلا تبدیل شود.

بگذارید به یادتان بیاورم چه شد :

اول میداس ، اثاثیه ، قصرش و هر چیزی را در اطرافش به طلا تبدیل  کرد و توانست باغی زرین ، درختانی زرین و

پلکان های زرین بسازد.ظهر گرسنه  شد و خواست غذا بخورد.اما همین که ران گوسفند چرب و نرمی را لمس کرد که

خدمتکارش برای او آورده بود ، ران گوسفند هم به طلا تبدیل شد.یک جام باده برداشت آن هم طلا شد.

با نومیدی به طرف زنش دوید و از او کمک خواست اما بی درنگ فهمید چه خطایی کرده ، همین که بازوی همسرش

را لمس کرد ، زن به یک مجسمه زرین تبدیل شد خدمه هراسان از این که همین بلا سر آنها نیاید ، دوان دوان از انجا

فرار کردند ، در کمتر از یک هفته ، میداس ، غرق طلا ، از گرسنگی و تشنگی مرد . “

حسین پناهی

در بلندترین نقطه در هیمالیا

آنجا که کولاک بادها،

گاومیش‌ها را چون بادکنک به هوا می‌برند،

چادری علم خواهم کرد

با پایه‌های محکم‌تر از پایه‌های اهرام ثلاثه !

دو رنگ !

زردُ بنفش !

نه زرد طلا وُ نه زردچوبه ،

زردی خورشیدی از منظو‌مه‌های دور ِ دور،

در نقطه‌یی کور !

نه هابِل خواهدش دید

و نه نوادگان ریزُ درشتش !

و بنفش…

بنفش ِ غروب ستاره‌های در چرخشی خاص !

آن‌گاه

خوشگل‌ترین پاپ را خواهم گفت ،

برای نکاح ِ تو بیاید !

به شرطی که اعظم باشد !

پاپی بی اعتیاد ،

نه به خواب ،

نه به بیداری !

با شولایی آسمانی ،

که به اخم ِ نفرینش

دیوانه شوند همه رایانه‌ها !

پاپی شبیه مسیح

با شکن ِ گیسوان ُ نفرین لبخندش !

انگشت ناز به گونه

و بازی ِ روسری‌ات در کولاک !

ببیند یا نبیند ،

باید تجدید نظر کند شکسپیر

در شخصیت کلئوپازا…

و من دست بر کمر

با شمشیر مرصع ِ آویزان

دروغی دیگر را ،

به میلیون‌ها دروغ ِ پیران دیگر وقایع اضافه می‌کنم !

پیوست :نام اصلی شعر دروغ از کتاب سال‌هاست مرده‌ام – حسین پناهی

حسین پناهی

شب ،

شیرین !

راه ،

دور !

مرگ ،

دست !

ملخ ،

افق !

چوب ،

آتش !

تو

چون دیگی نو

در جهیزیه‌ی تاریخ می‌درخشی !

روز،

تلخ!

راه ،

دور !

مرگ ،

سایه !

دره ،

آسمان !

آتش

و من

چون آخرین اسکناس

در جیب ِ یک ملوان ِ پیر ، مچاله‌ام !

[شعر عاشقانه از کتاب به وقت گرینویچ]

همچنین از حسین پناهی :

شاخکی بیش نیستیم !

بهانه

قندان هُل می‌دهیم

لبخندی صرفآ برای شخص دوم

باب گیبسون

دختر باب گیبسون [خواننده سرشناس موسیقی پاپ] می‌گه:

وقتی پدرم فهمید که دیگه چیزی تا پایان عمرش باقی نمونده، تصمیم گرفت به منظور تکمیل همه چیز روی

زمین یه مهمونی خداحافظی ترتیب بده.اون زمان تو پورتلند زندگی می‌کردیم و برای مهمونی به شیکاگو

پرواز کردیم.آخرین باری که شِل [سیلور استاین] رو دیدم اونجا بود.

شل سیلور استاین

مهمونی فوق‌العاده‌ای بود، یه شب فراموش نشدنی.اما سخت‌ترین قسمت، زمان پایان مجلس بود.

اون خداحافظی واقعآ دردناک بود و تنها چیزی که این امر رو ممکن کرد، یک جلد کتابی بود که

شل بهمون داد: “بالا افتادن”.

بالا افتادن

[تصویر کتاب بالا افتادن که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است]

در تمام مسیر شیکاگو تا پورتلند بابا ازم خواست که اونو براش بخونم.نیمی از مسافرهای

پشت سرمون می‌گفتن: “می‌شه یه کم بلندتر بخونین؟”

این واقعه به شکل نامانوسی مناسب حال و نمادین بود که آدم تو هواپیما باشه و کتاب ”بالا افتادن” رو

بخونه و در کنارش مردی باشه که قراره تا چند روز دیگه کره خاکی رو ترک کنه.

همیشه دلم می‌خواست از شل بابت اون هدیه تشکر کنم ولی هیچ وقت شانس این کار رو نداشتم.

[ برگرفته از مقدمه  کتاب "آخرین صبح" ترجمه علیرضا برادران ]

پناهی

در یکی از تابستان‌های چرک و نا امن ِ بنی‌هاشم،

در اوج ِ بی‌پولی

یک اسکناس ِ هزار تومانی طی ِ یک کنکاش ِ بی‌دلیل

لای کتاب باد هر جا می‌خواهد می‌وزد ِ برسون پیدا کردم!

انتقال ٍ احساسم در آن لحظه

مثل ِ خوابُ کرال ِ تعبیر نشده در ابدیت گم شد !

کشف ” آ ” برایم از همین جنس بوده است !

در ظللِ ظلماتِ یاس‌های فلسفی،

در کنکاش شب‌های داغ ِ بی‌انگیزه‌گی ،

او را به لبخند منحصر به فردش از لابه‌لایی ِ لحظ‌ه‌ها پیدا کردم !

لب‌خندی صرفآ برای شخص دوّم !

اوایل عادتم شده بود

که بنشینم به صدای آشنای در زدن ِ مرگ گوش بدهم !

در آن وحشت

بیشترین لبخندهای او اعتمادی توصیف ناپذیر بود!

برعکس ِ همه ی رویاها وُ کابوس‌ها

که به بی‌نهایت می‌پیوندند ،

لب‌خند او از بی‌نهایت به من نزدیکُ نزدیک‌تر می‌شد !

چیزی شبیه ِ زنگوله‌ی آویز بر کُت ِ نبود ِ سه ساله‌گی‌اَم !

و بعد صدای تاپ تاپ قلب ِ کوچک او بود !

قلب ِ کوچکی که بعدها فهمیدم هرگز کودکی نکرده است !

توصیف ِ مالکیت‌های حسی هم

همان تعبیر ِ خواب کرُ لال‌هاست !

….

[کتاب سال‌هاست که مرده‌ام - حسین پناهی - مجموعه چشم چپ سگ]

از حسین پناهی :

شاخکی بیش نیستیم !

بهانه

قندان هُل می‌دهیم

” اگر زنی سر سه شوهر را خورده باشد (یعنی سه تا شوهرش مرده باشد)، اجازه نمی‌دهند دوباره ازدواج کند.

او را عقد یک درخت بید می‌کردند. اگر درخت بید سبز می‌ماند او اجازه داشت دوباره ازدواج کند و اگر نه

نمی‌توانست. ” [بخشی از مصاحبه یوسف علیخانی با مجله چلچراغ درباره یکی از رسوم کرمانشاه]

یوسف علیخانی

یوسف علیخانی متولد روستای میلک کتاب‌های نوشته که همگی شایسته تقدیر هستند و به صورت مشخص

نشان از تحقیق و پژوهش او.کتاب‌های چون ” اژدهاکشان”.

اژدهاکشان

درباره یوسف علیخانی همین کافی که در سال ۱۳۸۲ مجموعه داستانی او به نام ” قدم به خیر مادربزرگ من بود”

که توسط انتشارات افق منتشر شده بود نامزد دریافت کتاب سال شد.و کتاب ” اژدهاکشان ” او که در شهریور

سال ۱۳۸۶ منتشر شد نگاه همه را خیره داستان‌های او کرد که در فضای یک روستا می‌گذشت.

پاراگراف اول پست هم مربوط به کتاب ” عروس بید ” اوست که طبعآ همین خط داستانی مشخص

می‌کند که با کتابی خواندنی طرف خواهیم بود پس پیشنهاد این‌بار کتاب‌های یوسف علیخانی…

پیوست: وبلاگ شخصی یوسف علیخانی

حسین پناهی

تقدیم نامچه کتاب سال‌هاست که مرده‌ام :

به دوستم مهندس محمد‌رضا حائری

که دارُ ندارش را چای‌ُ میود کردُ به خورد ِ ما داد،

تا بل‌که یکی از آن جمع ِ چهل نفره شاعر شود…

و هیچ کدام نشدیم !

و اما شب ِ شعر :

گروه ِ ما همه شاعران ِ خوبی هستند !

همه برای سیگار ِ خام ِ هم کبریت می‌کشیم

و برای هم قندان هُل می‌دهیم !

لب‌خند می‌زنیمُ

با دستانی که از پاکی‌ُ اشتیاق می‌لرزند ،

دفترچه‌های کوچکُ بزرگ ِ خود را

زیر صندلی‌ها پنهان می‌کُنیم !

می‌گوییمُ گوش می‌دهیم

و این چنین شب ِ ما

- آگین ِ عطرُ لب‌خند – سپری می‌شود !

تنها بزغاله‌ها می‌دانند طعم ِ تلخ ِ بادام ِ ما !

کِی سَر می‌رسد

مرگ ِ این همه خوب ُ خوبی‌ها ؟

برزخی که در آن

هیچ قندانی جا به جا نمی‌شود

و کسی دانه‌ی کبریتش را ،

حرام ِ سیگار ِ دیگری نمی‌کُند ؟

این اتفاق ِ شوم وقتی اُفتادنی‌ست

که در یکی از شب‌ها ،

یکی از دوستان شعری بخواند ،

که در توان ِ سرایش ِ هیچ کس ِ دیگر نباشد !

پیوست :

شاخکی بیش نیستیم !

بهانه

حسین پناهی

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد ،

نه شمارش ِ ستاره‌ها تسکینم !

چرا صدایم کردی ؟

چرا !

سراسیمه وُ مشتاق ،

سی سال بیهوده در انتظار ِ تو ماندم ُ …

نیامدی !

نشان به آن نشان ،

که دو هزار سال از میلاد ِ مسیح می‌گذاشت

و عصر ،

عصر ِ والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ  ِ دلُ جگر !

[حسین پناهی /دفتر اول به وقت گرینویچ / مجموعه چشم چپ سگ]

دیگر نوشته‌ها درباره حسین پناهی :

شاخکی بیش نیستیم

حسین پناهی

ما در هیات پروانه‌ی هستی،با همه‌ی توانایی‌ها و تمدن‌هامان شاخکی بیش نیستیم !

برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد ! یادمان باشد کسی مسئول‌ ِ دلتنگی‌ها و

مشکلات‌ ِ ما نیست !

اگر رد ِ پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی

نشسته‌ایم و همه‌ی چیزهای تلنبار ِ مربوط و نامربوط را زیر و رو می‌کنیم !

به نظر می‌رسد انسان آسانسور‌چی فقیری است که چرخ ِ تراکتور می‌دزدد !

البته به نظر می‌رسد! تا نظر‌ ِ شما چه باشد ؟

پیوست : در بخش ادبی از امروز بخش‌های جالب آثار مرحوم حسین پناهی رو می‌نویسم متن بالا

از دفتر پنجم مجموعه ” چشم چپ سگ “‌ به نام ” سال‌هاست که مرده‌ام ” انتخاب شده.

  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود