علی کوچیکه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه کشید

پا شد نشس

چی دیده بود ؟

چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری

انگار که یه طاقه حریر

با حاشیه منجوق کاری

انگار که رو برگ گل لاله عباسی

خامه دوزیش کرده بودن

قایم موشک بازی می کردن تو چشاش

دو تا نگین گرد صاف الماسی

همچی یواش

همچی یواش

خودشو رو آب دراز می کرد

…..

علی کوچیکه شعری ماندگار از فروغ فرخ‌زاد

 

دانلود دکلمه علی کوچیکه با صدای مرحوم خسرو شکیبایی

یاد پدر افتادم که می‌گفت:  “نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است.”

جمله گران‌بهای بالا از خانم زویا پیرزاد نویسنده کتاب “چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم” است.کتابی که بیش از ۳۰ بار تجدید چاپ شده و ده‌ها جایزه ادبی را نصیب خود کرد.کتابی که باید یک‌بار خواند…

جمله بالا رو چند سال پیش خونده بودم توی کتاب ولی این روزها دارم بهش احساس نزدیکی می‌کنم.سعی می‌کنم زیاد بحث نکنم چون قرار نیست چیزی تغییر کنه وقتی یه نفر فقط قصدش اینه که تاییدش کنی.

این روزا آدم‌هایی انتقاد ناپذیر و تاییدگرا دور و برم رو گرفتن…

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشت سمندی

گویی، نو زین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه ئی بیهوده ست

بوی پیرهنت

این جا، واکنون…

کوه ها در فاصله

سردند

دست، در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یاس را، رج می زند

بی نجوای انگشتانت

فقط…

و جهان از هر سلامی خالی است

پیوست : دانلود دکلمه “چه بی‌تابانه می‌خواهمت” با صدای شاملو

شاه فقط یک بدن ندارد.او مانند بقیه مردم دارای بدن جسمی نیست که با از بین رفتن‌اش نابود شود.شاه دارای بدن دومی نیز هست که نامتناهی، مثالی و نمادین است.

شاه ابتدای به حکومت رسیدن فقط دارای بدن مادی است اما به تدریج به کمک شبکه پیچیده‌ای از مناسبات اجتماعی،شاه و مردم بر هم تاثیر می‌گذارند و بدن دوم شاه،کالبد مثالی او را می‌آفرینند.

از دیدگاه نشانه‌شناسی،این بدن “یک نشانه بزرگ” است که یک مدلول خاص ندارد و هر آنکه به درون این نشانه تهی راه یابد، ممکن است ماسک آن را بر چهره بزند.

به همین دلیل می‌گویند “شاه هرگز نمی‌میرد.”

برگرفته از : تاملاتی درباره نشانه شناسی بدن و قدرت “دو بدن شاه” نوشته احمد اخوت [انتشارات خجسته]

علی‌بابا نام یک شخصیت داستانی است که از فرهنگ کهن اعراب می‌آید.در اصل نام او در داستان علی‌بابا و چهل دزد بغداد ذکر شده است.برخی بر این باورند که این داستان بخشی از داستان‌های هزار و یک شب است ولی شواهدی موجود است که این داستان ریشه قدیمی‌تری دارد.اما داستان :

علی‌بابا و بردار بزرگترش قاسم دو فرزند یک بازرگان بودند.بعد از مرگ پدر قاسم که طمع ورز بود با زنی ثروت‌مند ازدواج کرد و با تکیه بر تجارت پدر زندگیش رو به راه شد.اما علی بابا با زنی فقیر ازدواج کرد و به شغل هیزم چینی روی آورد.

یک روز که علی بابا برای چیدن هیزم به جنگل رفته بود، ۴۰ دزد را دید که به سراغ گنجینه خود رفته بودند.گنج در دل غاری قرار داشت که با یک رمز در غار باز می‌شد. ‘افتاح یا سیم سیم’ . علی بابا بعد از اینکه دزدان وارد و خارج شدن و رمز ورود و خروج را متوجه شد وارد غار شد و مقداری از طلاها را برداشت و از غار بیرون آمد به گونه‌ای که دزدان متوجه نشوند.بعدآ علی‌بابا از همسر بردار خود ترازوی طلب کرد تا بتواند میزان طلاهای خود را اندازه‌گیری کند.همسر قاسم از روی کنجکاوی  روی کف‌های ترازو را چرب کرد تا ببیند علی‌بابا برای چه به ترازو نیاز پیدا کرده و بعدآ دید که کف ترازو یک سکه چسبیده است و موضوع را به قاسم گفت و قاسم علی‌بابا را مجبور کرد که پرده از راز خود بردارد. علی بابا رمز ورود و خروج به غار را به قاسم گفت.

اما قاسم حریص به غار وارد شد ولی رمز خروج را فراموش کرد و در غار گرفتار شد.دزدان بعد از یافتن او در غار ، او را کشتند و تکه تکه کردند و برای عبرت دیگران در بیرون غار قرار دادند.علی‌بابا بعدآ جسد برادر را به شهر آورد و به تزد کنیز باهوشی که در خا‌نه بردارش کار میکرد برد تا به گونه‌ای عمل کنند که انگار قاسم به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.کنیز به پزشکی پول داد به این عنوان که قاسم‌ مدت‌ها از بیماری رنج میبرد و همچنین او شبانه و چشم بسته خیاطی کهنه کار به نام بابا مصطفی را به خانه آورد تا بدن تکه تکه قاسم را به هم بدوزد.در نهایت علی بابا و خانواده‌اش قاسم را به شکلی عادی دفن کردن به گونه‌ای که برای هیچ کس سئوالی پیش نیاید.

دزدان بعد از اینکه دیدن جسد ناپدید شده متوجه شدند فرد دیگری از راز آن‌ها مطلع است بنابراین یکی از آنان به شهر رفت و بابا مصطفی را پیدا کرد تا بفهمد جسد کجاست، بابا مصطفی بار دیگر چشمان خود را بست و خانه را به دزد نشان داد ، دزد نیز در خانه را علامت گذاری کرد تا شبانه به همراه باقی دزدان اهالی خانه را به قتل برسانند.اما کنیز باهوش از نقشه آنان آگاه شد و در تمامی همسایه‌های اطراف را به همان شکل نشانه گذاری کرد.شب هنگام وقتی دزدان آمدند و دیدند همه درها نشانه‌گذاری شده است، رهبر آن‌ها دزد کوچکتر را کشت.روز بعد یکی دیگر از دزدان به سراغ بابا مصطفی رفت و اینبار متوجه شد که سنگ جلوی در خانه علی‌بابا لب پریده است آن را نشانه کرد و رفت ولی باز هم کنیز متوجه شد و لبه تمام سنگ‌های جلوی در خانه همسایه‌ها را لب پر کرد ! اینبار نیز این دزد به خاطر حماقتش توسط رییس دزدان کشته شد.

در نهایت رییس دزدان خود را به عنوان یک روغن فروش جا زد که ۳۸ کوزه روغن با خود همراه داشت.۳۷ تا از کوزه‌‌ها حاوی دزدان و یکی از کوزه ها پر شده با روغن. قصد این بود شب هنگام دزدان از کوزه ها بیرون بیاییند و اهالی خانه را بکشند.اما کنیز از حیله آن‌ها آگاه شد و در درون کوزه‌ها روغن داغ ریخت و هر ۳۷ نفر را کشت.سردسته دزدان وقتی دید که دزدان کشته شده‌اند فرار کرد.بعدها او برای انتقام گیری بازگشت به این گونه که با پسر علی بابا که در کار بازرگانی بود دوست شد و شب به خانه علی بابا رفت.کنیز که باز هم از موضوع آگاه کشته بود در حین رقص چاقوی به قلب دزد فرو کرد.علی بابا ابتدا از این کار خشمگین شد ولی وقتی موضوع را فهمید کنیز را آزاد کرد و او را به همسری پسرش برگزید.

این داستان پایان خوشی داشت البته به جز آن ۴۰ دزد و قاسم که تکه تکه شد :) .

چه نگاه ثابتی داشت آن زن.

آن زن که با روزمره گی بساط چهار خانه ی صبحانه را روی زمین پهن کرد ، البته قبل

از آن زمین را سنجیده بود تا مبادا بدن مردش آسیب ببیند یا خدای نکرده صبحانه ی

ایشان به دلشان ننشیند.

آب در نهر باریک کنارشان جاری بود و زندگی هم در فلاسک چای آنان جاری .

در سکوت نان را با دستان لرزانش با انبوهی از پنیر و احتمالا” گردو پر می کند و لیوان‌های

یکبار مصرف چای را وسط سفره شان پهن می کندو با چشمانی ساکت ،چشمانی که از

پس قرنها خستگی و نگرانی چند لحظه ایی فرصت مسکوت شدن را پیدا کرده شروع به

جویدن محتویات درون دهانش می کند.

و اما داستان این دهان : دهانی که می جنبد اما با ترس ، می جنبد اما با حجب و حیایی

که با آموخته هایش همخوانی دارد حجب هیایی که هیچ وقت اجازه نداشته لب بگشاید تا

از سکوهای پر زدنش اوج بگیرد و از این خاک غریب دور شود تا به سمت رویاهای کودکانه اش

پرواز کند.

هر از گاهی ماشین وار دستی به چارقد سرش می کشد تا از سفت بودن آن اطمینان خاطر

پیدا کند بعد لقمه ها را پایین می دهد.

آه چه تراژدیی هماهنگیی … صدای خفه ی آ ب که با سنگهای کف نهر می رقصد و هیاهوی

کودکان مدرسه ایی که با سرعت مسیر کوه را می پیمایند ، و خزه های لای درختان سال

خورده و آواز باد که نعره های اجساد متحرک در فضای مه آلود شهر را با خود به هوا می برد…

چه کسی می تواند این یک جفت چشم ساکت خیره به هیچ را ببیند و احساس غم ونا امیدی

از جنسیت او نکند؟ چه کسی؟

در پس این حدقه های مه آلود داستان روزهای سختی است که او از آینده ی کلیشه ایی و

کاملا ” قابل پیش بینی شده اش می خواند… هر روز و هر روز این سناریو تکراریست بی هیج بند

اضافه یا کم و او هیچ حق سرپیچی از فرامین نوشته شده از قبل از تولد خود را ندارد چرا که هر

روز و هر ساعت همان نقش همیشگی را در صحنه ی زندگی بازی می کند.

مبحوس و بال شکست ،( چرا که بالهایش را شکسته اند از همان ابتدای تولد که جنسیتش معلوم

شد تا مبادا هوس پرواز به ذهنش خطور نکند) به هیچ خیره است !

می دانی به هیچ خیره بودن یعنی چه؟

یعنی سایر صداها و رنگها و نگاهها تنها مشتی سایه در محیط خفقان است.

اما من می دانم …

چرا که من هم بارها و بارها به مغناطیس دلشوره آور هیچ خیره بوده ام.

یکشنبه، ۰۳/۰۲/۹۰ ساعت ۱۲:۳۵ ظهر

پیوست :‌ سولماز، نویسنده جدید وبلاگ هست که متن بالا رو ایشون نوشتن.از این به بعد

مطالب ایشون رو هم به نام خودشون توی وبلاگ می‌خونیم و همچنین با ایشون بیشتر آشنا

می‌شیم.


صدای پای تو که می روی

و صدای پای مرگ که می‌آید…

دیگر چیزی را نمی‌شنوم!

—————————————–

گفتی بیا

زندگی خیلی زیباست!

دویدم…

پیوست: در ادبیات غرق شوید !

با عمر کوتاه‌شان آثاری بی‌بدیل در ادبیات خلق کردند.عمری همچون خزان یک برگ ولی تاثیری

همچون کوه، کوتاه می‌خوانیم از زندگیشان :

پروین اعتصامی

سن : ۳۵ سال [۱۳۲۰ - ۱۲۸۵]

علت مرگ :‌بیماری حصبه

وقتی از پروین اعتصامی یاد می‌کنیم شعرهای دیالوگی او را به یاد می‌آوریم.

خودش گفت بر روی قبرش بنویسند : ” هر چه خواهی سخنش شیرین است.”

[پروین اعتصامی در ویکی‌پدیا]

سلمان هراتی

سن : ۲۸ سال [۱۳۶۵ - ۱۳۳۸]

علت مرگ : تصادف رانندگی

مثلث هراتی ، قیصر امین پور و سید حسن حسینی – مثلثی که ادبیات دهه

شصت را تکان داد – خیلی زود از هم پاشید.می‌شود گفت همه اعضای مثلث

هم خیلی زود رفتند.قیصر در ۴۸ سالگی و سید در ۵۰ سالگی.

[سلمان هراتی در ویکی پدیا]

صمد بهرنگی

سن : ۲۹ سال [۱۳۴۷ - ۱۳۱۸]

علت مرگ : غرق شدن در رود ارس

کارش عمدتآ به بازنویسی داستان‌ها و افسانه‌های عامیانه اختصاص داشت.

بیشتر شهرت او نه فقط از این راه، که از آموزگاری در روستاها و مرگ مرموزش

آمد.

[صمد بهرنگی در ویکی‌پدیا]

فروغ فرخ زاد

سن : ۳۲ سال [۱۳۴۵ - ۱۳۱۳]

علت مرگ : تصادف رانندگی

دو دفتر شعر اولش ضعیف بود، اما در دو دفتر آخری زبان خود را پیدا کرده بود،

و “تولدی دیگر” یافته بود که مرگ مهلتش نداد.

[فروغ فرخ زاد در ویکی‌پدیا]

میرزاده عشقی

سن : ۳۰ سال [۱۳۰۳ - ۱۲۷۳]

علت مرگ : قتل توسط عوامل حکومت رضا خان

او شعر اولین اپرای فارسی با نام شهریاران ایران را نوشت و تلاش‌هایی هم

در نمایشنامه نویسی مدرن کرد.

[میرزاده عشقی در ویکی پدیا]

جهانگیرخان صور اسرافیل

سن : ۳۳ سال [۱۲۸۵ - ۱۲۵۲]

علت مرگ : اعدام توسط نیروهای قزاق

البته جهانگیرخان صور اسرافیل نویسنده نبود بلکه روزنامه نگار بود.

[جهانگیرخان صور اسرافیل در ویکی پدیا]

پیوست : اقتباس از خردنامه همشهری داستان – شماره ۶۳

خوش‌بخت‌ترین

-آری ! -

خوش‌بخت‌ترین موجود دنیا

کُت خوشبخت من است ،

که خالی از شورُ شر وجود من

بر دار بلند خود

عاشقانه بوسه می‌زند !

[سال هاست که مرده ام از مجموعه چشم چپ سگ]

پیوست : دیگر اشعار حسین پناهی در بخش ادبی.

تمساح

۱- ضرب المثل جامایکایی

no  call  alligator  long mouth  till  you pass him

قبل از آن که از رودخانه عبور کنی ، به تمساح نگو “دهن گنده”.

[تفسیر :  تا وقتی به کسی نیاز داری،او را تحمل کن و با او مدارا کن. ]

تخم مرغ

۲ – ضرب‌المثل هاییتیایی

if  you  want  your  eggs  hatched , sit  them yourself

اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند ، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.

[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از

خودت مسپار.]

خرگوش

۳ – ضرب‌المثل لاتین

a silly  rabbit  have  three  opening to its den

یک خرگوش احمق ، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.

[تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی]

سوسک

۴ – ضرب‌المثلی از شمال آفریقا

Every  beetle  is a gazelle  in the eyes  of   its mother

هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است.

معادل فارسی :  اگر در دیده‌ی مجنون نشینی ، به غیر از خوبی لیلی نبینی.

بشکه

۵ – ضرب المثل روسی

An empty  barrel  makes  greatest  sound

بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.

[تفسیر : هیاهو و ادعای بسیار نشان از میان تهی بودن دارد.]

املت

۶ – ضرب‌المثل اسپانیایی

after  all  , to make  a beautiful omelet you have  to break  an egg

برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.

[تفسیر: بدون صرف هزینه ، به نتیجه‌ی مطلوب دست نخواهی یافت]

معادل فارسی : بی‌مایه فطیر است.

چاقو

۷ – ضرب‌المثل روسی

all  are  not  good cooks who carry long knives

هر که چاقوی بزرگی در دست دارد ، لزومآ آشپز ماهری نیست.

[تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست]

معادل  فارسی : به عمل کار برآید.

پیوست : این ضرب‌المثل‌ها برگرفته از کتاب “بهترین حرف‌های دنیا” گرد‌آوری شده توسط آقای محمدسروش تفضلی است

و منتشر شده توسط نشر سایه گستر. این کتاب دو زبانه است و ضرب‌المثل‌های را از سراسر دنیا در خود دارد.

  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود