
شاه فقط یک بدن ندارد.او مانند بقیه مردم دارای بدن جسمی نیست که با از بین رفتناش نابود شود.شاه دارای بدن دومی نیز هست که نامتناهی، مثالی و نمادین است.
شاه ابتدای به حکومت رسیدن فقط دارای بدن مادی است اما به تدریج به کمک شبکه پیچیدهای از مناسبات اجتماعی،شاه و مردم بر هم تاثیر میگذارند و بدن دوم شاه،کالبد مثالی او را میآفرینند.
از دیدگاه نشانهشناسی،این بدن “یک نشانه بزرگ” است که یک مدلول خاص ندارد و هر آنکه به درون این نشانه تهی راه یابد، ممکن است ماسک آن را بر چهره بزند.
به همین دلیل میگویند “شاه هرگز نمیمیرد.”
برگرفته از : تاملاتی درباره نشانه شناسی بدن و قدرت “دو بدن شاه” نوشته احمد اخوت [انتشارات خجسته]
تاریخ نگارش : ۳۰م مهر ۱۳۹۰
تعداد نظرات : 9 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

علیبابا نام یک شخصیت داستانی است که از فرهنگ کهن اعراب میآید.در اصل نام او در داستان علیبابا و چهل دزد بغداد ذکر شده است.برخی بر این باورند که این داستان بخشی از داستانهای هزار و یک شب است ولی شواهدی موجود است که این داستان ریشه قدیمیتری دارد.اما داستان :
علیبابا و بردار بزرگترش قاسم دو فرزند یک بازرگان بودند.بعد از مرگ پدر قاسم که طمع ورز بود با زنی ثروتمند ازدواج کرد و با تکیه بر تجارت پدر زندگیش رو به راه شد.اما علی بابا با زنی فقیر ازدواج کرد و به شغل هیزم چینی روی آورد.
یک روز که علی بابا برای چیدن هیزم به جنگل رفته بود، ۴۰ دزد را دید که به سراغ گنجینه خود رفته بودند.گنج در دل غاری قرار داشت که با یک رمز در غار باز میشد. ‘افتاح یا سیم سیم’ . علی بابا بعد از اینکه دزدان وارد و خارج شدن و رمز ورود و خروج را متوجه شد وارد غار شد و مقداری از طلاها را برداشت و از غار بیرون آمد به گونهای که دزدان متوجه نشوند.بعدآ علیبابا از همسر بردار خود ترازوی طلب کرد تا بتواند میزان طلاهای خود را اندازهگیری کند.همسر قاسم از روی کنجکاوی روی کفهای ترازو را چرب کرد تا ببیند علیبابا برای چه به ترازو نیاز پیدا کرده و بعدآ دید که کف ترازو یک سکه چسبیده است و موضوع را به قاسم گفت و قاسم علیبابا را مجبور کرد که پرده از راز خود بردارد. علی بابا رمز ورود و خروج به غار را به قاسم گفت.
اما قاسم حریص به غار وارد شد ولی رمز خروج را فراموش کرد و در غار گرفتار شد.دزدان بعد از یافتن او در غار ، او را کشتند و تکه تکه کردند و برای عبرت دیگران در بیرون غار قرار دادند.علیبابا بعدآ جسد برادر را به شهر آورد و به تزد کنیز باهوشی که در خانه بردارش کار میکرد برد تا به گونهای عمل کنند که انگار قاسم به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.کنیز به پزشکی پول داد به این عنوان که قاسم مدتها از بیماری رنج میبرد و همچنین او شبانه و چشم بسته خیاطی کهنه کار به نام بابا مصطفی را به خانه آورد تا بدن تکه تکه قاسم را به هم بدوزد.در نهایت علی بابا و خانوادهاش قاسم را به شکلی عادی دفن کردن به گونهای که برای هیچ کس سئوالی پیش نیاید.
دزدان بعد از اینکه دیدن جسد ناپدید شده متوجه شدند فرد دیگری از راز آنها مطلع است بنابراین یکی از آنان به شهر رفت و بابا مصطفی را پیدا کرد تا بفهمد جسد کجاست، بابا مصطفی بار دیگر چشمان خود را بست و خانه را به دزد نشان داد ، دزد نیز در خانه را علامت گذاری کرد تا شبانه به همراه باقی دزدان اهالی خانه را به قتل برسانند.اما کنیز باهوش از نقشه آنان آگاه شد و در تمامی همسایههای اطراف را به همان شکل نشانه گذاری کرد.شب هنگام وقتی دزدان آمدند و دیدند همه درها نشانهگذاری شده است، رهبر آنها دزد کوچکتر را کشت.روز بعد یکی دیگر از دزدان به سراغ بابا مصطفی رفت و اینبار متوجه شد که سنگ جلوی در خانه علیبابا لب پریده است آن را نشانه کرد و رفت ولی باز هم کنیز متوجه شد و لبه تمام سنگهای جلوی در خانه همسایهها را لب پر کرد ! اینبار نیز این دزد به خاطر حماقتش توسط رییس دزدان کشته شد.
در نهایت رییس دزدان خود را به عنوان یک روغن فروش جا زد که ۳۸ کوزه روغن با خود همراه داشت.۳۷ تا از کوزهها حاوی دزدان و یکی از کوزه ها پر شده با روغن. قصد این بود شب هنگام دزدان از کوزه ها بیرون بیاییند و اهالی خانه را بکشند.اما کنیز از حیله آنها آگاه شد و در درون کوزهها روغن داغ ریخت و هر ۳۷ نفر را کشت.سردسته دزدان وقتی دید که دزدان کشته شدهاند فرار کرد.بعدها او برای انتقام گیری بازگشت به این گونه که با پسر علی بابا که در کار بازرگانی بود دوست شد و شب به خانه علی بابا رفت.کنیز که باز هم از موضوع آگاه کشته بود در حین رقص چاقوی به قلب دزد فرو کرد.علی بابا ابتدا از این کار خشمگین شد ولی وقتی موضوع را فهمید کنیز را آزاد کرد و او را به همسری پسرش برگزید.
این داستان پایان خوشی داشت البته به جز آن ۴۰ دزد و قاسم که تکه تکه شد
.
تاریخ نگارش : ۱م مهر ۱۳۹۰
تعداد نظرات : 24 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

چه نگاه ثابتی داشت آن زن.
آن زن که با روزمره گی بساط چهار خانه ی صبحانه را روی زمین پهن کرد ، البته قبل
از آن زمین را سنجیده بود تا مبادا بدن مردش آسیب ببیند یا خدای نکرده صبحانه ی
ایشان به دلشان ننشیند.
آب در نهر باریک کنارشان جاری بود و زندگی هم در فلاسک چای آنان جاری .
در سکوت نان را با دستان لرزانش با انبوهی از پنیر و احتمالا” گردو پر می کند و لیوانهای
یکبار مصرف چای را وسط سفره شان پهن می کندو با چشمانی ساکت ،چشمانی که از
پس قرنها خستگی و نگرانی چند لحظه ایی فرصت مسکوت شدن را پیدا کرده شروع به
جویدن محتویات درون دهانش می کند.
و اما داستان این دهان : دهانی که می جنبد اما با ترس ، می جنبد اما با حجب و حیایی
که با آموخته هایش همخوانی دارد حجب هیایی که هیچ وقت اجازه نداشته لب بگشاید تا
از سکوهای پر زدنش اوج بگیرد و از این خاک غریب دور شود تا به سمت رویاهای کودکانه اش
پرواز کند.
هر از گاهی ماشین وار دستی به چارقد سرش می کشد تا از سفت بودن آن اطمینان خاطر
پیدا کند بعد لقمه ها را پایین می دهد.
آه چه تراژدیی هماهنگیی … صدای خفه ی آ ب که با سنگهای کف نهر می رقصد و هیاهوی
کودکان مدرسه ایی که با سرعت مسیر کوه را می پیمایند ، و خزه های لای درختان سال
خورده و آواز باد که نعره های اجساد متحرک در فضای مه آلود شهر را با خود به هوا می برد…
چه کسی می تواند این یک جفت چشم ساکت خیره به هیچ را ببیند و احساس غم ونا امیدی
از جنسیت او نکند؟ چه کسی؟
در پس این حدقه های مه آلود داستان روزهای سختی است که او از آینده ی کلیشه ایی و
کاملا ” قابل پیش بینی شده اش می خواند… هر روز و هر روز این سناریو تکراریست بی هیج بند
اضافه یا کم و او هیچ حق سرپیچی از فرامین نوشته شده از قبل از تولد خود را ندارد چرا که هر
روز و هر ساعت همان نقش همیشگی را در صحنه ی زندگی بازی می کند.
مبحوس و بال شکست ،( چرا که بالهایش را شکسته اند از همان ابتدای تولد که جنسیتش معلوم
شد تا مبادا هوس پرواز به ذهنش خطور نکند) به هیچ خیره است !
می دانی به هیچ خیره بودن یعنی چه؟
یعنی سایر صداها و رنگها و نگاهها تنها مشتی سایه در محیط خفقان است.
اما من می دانم …
چرا که من هم بارها و بارها به مغناطیس دلشوره آور هیچ خیره بوده ام.
یکشنبه، ۰۳/۰۲/۹۰ ساعت ۱۲:۳۵ ظهر
پیوست : سولماز، نویسنده جدید وبلاگ هست که متن بالا رو ایشون نوشتن.از این به بعد
مطالب ایشون رو هم به نام خودشون توی وبلاگ میخونیم و همچنین با ایشون بیشتر آشنا
میشیم.
تاریخ نگارش : ۴م اردیبهشت ۱۳۹۰
تعداد نظرات : 21 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

صدای پای تو که می روی
و صدای پای مرگ که میآید…
دیگر چیزی را نمیشنوم!
—————————————–
گفتی بیا
زندگی خیلی زیباست!
دویدم…
پیوست: در ادبیات غرق شوید !
تاریخ نگارش : ۳م اردیبهشت ۱۳۹۰
تعداد نظرات : 9 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)
با عمر کوتاهشان آثاری بیبدیل در ادبیات خلق کردند.عمری همچون خزان یک برگ ولی تاثیری
همچون کوه، کوتاه میخوانیم از زندگیشان :

پروین اعتصامی
سن : ۳۵ سال [۱۳۲۰ - ۱۲۸۵]
علت مرگ :بیماری حصبه
وقتی از پروین اعتصامی یاد میکنیم شعرهای دیالوگی او را به یاد میآوریم.
خودش گفت بر روی قبرش بنویسند : ” هر چه خواهی سخنش شیرین است.”
[پروین اعتصامی در ویکیپدیا]

سلمان هراتی
سن : ۲۸ سال [۱۳۶۵ - ۱۳۳۸]
علت مرگ : تصادف رانندگی
مثلث هراتی ، قیصر امین پور و سید حسن حسینی – مثلثی که ادبیات دهه
شصت را تکان داد – خیلی زود از هم پاشید.میشود گفت همه اعضای مثلث
هم خیلی زود رفتند.قیصر در ۴۸ سالگی و سید در ۵۰ سالگی.
[سلمان هراتی در ویکی پدیا]

صمد بهرنگی
سن : ۲۹ سال [۱۳۴۷ - ۱۳۱۸]
علت مرگ : غرق شدن در رود ارس
کارش عمدتآ به بازنویسی داستانها و افسانههای عامیانه اختصاص داشت.
بیشتر شهرت او نه فقط از این راه، که از آموزگاری در روستاها و مرگ مرموزش
آمد.
[صمد بهرنگی در ویکیپدیا]

فروغ فرخ زاد
سن : ۳۲ سال [۱۳۴۵ - ۱۳۱۳]
علت مرگ : تصادف رانندگی
دو دفتر شعر اولش ضعیف بود، اما در دو دفتر آخری زبان خود را پیدا کرده بود،
و “تولدی دیگر” یافته بود که مرگ مهلتش نداد.
[فروغ فرخ زاد در ویکیپدیا]

میرزاده عشقی
سن : ۳۰ سال [۱۳۰۳ - ۱۲۷۳]
علت مرگ : قتل توسط عوامل حکومت رضا خان
او شعر اولین اپرای فارسی با نام شهریاران ایران را نوشت و تلاشهایی هم
در نمایشنامه نویسی مدرن کرد.
[میرزاده عشقی در ویکی پدیا]

جهانگیرخان صور اسرافیل
سن : ۳۳ سال [۱۲۸۵ - ۱۲۵۲]
علت مرگ : اعدام توسط نیروهای قزاق
البته جهانگیرخان صور اسرافیل نویسنده نبود بلکه روزنامه نگار بود.
[جهانگیرخان صور اسرافیل در ویکی پدیا]
پیوست : اقتباس از خردنامه همشهری داستان – شماره ۶۳
تاریخ نگارش : ۶م بهمن ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 16 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

خوشبختترین
-آری ! -
خوشبختترین موجود دنیا
کُت خوشبخت من است ،
که خالی از شورُ شر وجود من
بر دار بلند خود
عاشقانه بوسه میزند !
[سال هاست که مرده ام از مجموعه چشم چپ سگ]
پیوست : دیگر اشعار حسین پناهی در بخش ادبی.
تاریخ نگارش : ۳۰م آذر ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 1 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

۱- ضرب المثل جامایکایی
no call alligator long mouth till you pass him
قبل از آن که از رودخانه عبور کنی ، به تمساح نگو “دهن گنده”.
[تفسیر : تا وقتی به کسی نیاز داری،او را تحمل کن و با او مدارا کن. ]

۲ – ضربالمثل هاییتیایی
if you want your eggs hatched , sit them yourself
اگر میخواهی که جوجههایت سر از تخم بیرون آورند ، خودت روی تخممرغ ها بخواب.
[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از
خودت مسپار.]

۳ – ضربالمثل لاتین
a silly rabbit have three opening to its den
یک خرگوش احمق ، برای لانهی خود سه ورودی تعبیه میکند.
[تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم میکند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آنها ببندی]

۴ – ضربالمثلی از شمال آفریقا
Every beetle is a gazelle in the eyes of its mother
هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی : اگر در دیدهی مجنون نشینی ، به غیر از خوبی لیلی نبینی.

۵ – ضرب المثل روسی
An empty barrel makes greatest sound
بشکهی خالی بلندترین صدا را ایجاد میکند.
[تفسیر : هیاهو و ادعای بسیار نشان از میان تهی بودن دارد.]

۶ – ضربالمثل اسپانیایی
after all , to make a beautiful omelet you have to break an egg
برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخممرغ شکست.
[تفسیر: بدون صرف هزینه ، به نتیجهی مطلوب دست نخواهی یافت]
معادل فارسی : بیمایه فطیر است.

۷ – ضربالمثل روسی
all are not good cooks who carry long knives
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد ، لزومآ آشپز ماهری نیست.
[تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست]
معادل فارسی : به عمل کار برآید.
پیوست : این ضربالمثلها برگرفته از کتاب “بهترین حرفهای دنیا” گردآوری شده توسط آقای محمدسروش تفضلی است
و منتشر شده توسط نشر سایه گستر. این کتاب دو زبانه است و ضربالمثلهای را از سراسر دنیا در خود دارد.
تاریخ نگارش : ۷م تیر ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 24 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)
دوشیزه پریم برای مردم دهکده گفت :
همه ما افسانه معروفی را در مدرسه شنیده ایم : افسانه شاه میداس.
مردی که با خدا ملاقات کرد و خدا به او گفت هر چه بخواهد به او می دهدومیداس مرد بسیار ثروت مندی بود اما باز
هم پول می خواست و آرزو کرد هر چه را لمس بکند به طلا تبدیل شود.
بگذارید به یادتان بیاورم چه شد :
اول میداس ، اثاثیه ، قصرش و هر چیزی را در اطرافش به طلا تبدیل کرد و توانست باغی زرین ، درختانی زرین و
پلکان های زرین بسازد.ظهر گرسنه شد و خواست غذا بخورد.اما همین که ران گوسفند چرب و نرمی را لمس کرد که
خدمتکارش برای او آورده بود ، ران گوسفند هم به طلا تبدیل شد.یک جام باده برداشت آن هم طلا شد.
با نومیدی به طرف زنش دوید و از او کمک خواست اما بی درنگ فهمید چه خطایی کرده ، همین که بازوی همسرش
را لمس کرد ، زن به یک مجسمه زرین تبدیل شد خدمه هراسان از این که همین بلا سر آنها نیاید ، دوان دوان از انجا
فرار کردند ، در کمتر از یک هفته ، میداس ، غرق طلا ، از گرسنگی و تشنگی مرد . “
تاریخ نگارش : ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 19 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

در بلندترین نقطه در هیمالیا
آنجا که کولاک بادها،
گاومیشها را چون بادکنک به هوا میبرند،
چادری علم خواهم کرد
با پایههای محکمتر از پایههای اهرام ثلاثه !
دو رنگ !
زردُ بنفش !
نه زرد طلا وُ نه زردچوبه ،
زردی خورشیدی از منظومههای دور ِ دور،
در نقطهیی کور !
نه هابِل خواهدش دید
و نه نوادگان ریزُ درشتش !
و بنفش…
بنفش ِ غروب ستارههای در چرخشی خاص !
آنگاه
خوشگلترین پاپ را خواهم گفت ،
برای نکاح ِ تو بیاید !
به شرطی که اعظم باشد !
پاپی بی اعتیاد ،
نه به خواب ،
نه به بیداری !
با شولایی آسمانی ،
که به اخم ِ نفرینش
دیوانه شوند همه رایانهها !
پاپی شبیه مسیح
با شکن ِ گیسوان ُ نفرین لبخندش !
انگشت ناز به گونه
و بازی ِ روسریات در کولاک !
ببیند یا نبیند ،
باید تجدید نظر کند شکسپیر
در شخصیت کلئوپازا…
و من دست بر کمر
با شمشیر مرصع ِ آویزان
دروغی دیگر را ،
به میلیونها دروغ ِ پیران دیگر وقایع اضافه میکنم !
پیوست :نام اصلی شعر دروغ از کتاب سالهاست مردهام – حسین پناهی
تاریخ نگارش : ۵م اردیبهشت ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 6 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)

شب ،
شیرین !
راه ،
دور !
مرگ ،
دست !
ملخ ،
افق !
چوب ،
آتش !
تو
چون دیگی نو
در جهیزیهی تاریخ میدرخشی !
روز،
تلخ!
راه ،
دور !
مرگ ،
سایه !
دره ،
آسمان !
آتش
و من
چون آخرین اسکناس
در جیب ِ یک ملوان ِ پیر ، مچالهام !
[شعر عاشقانه از کتاب به وقت گرینویچ]
همچنین از حسین پناهی :
تاریخ نگارش : ۱۶م فروردین ۱۳۸۹
تعداد نظرات : 24 (شما هم دیدگاه خود را بیان کنید)
- امکانات
- بایگانی
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- دسته ها
- آکواریومیست
- اجتماعی
- ادبی
- از اعماق وب
- اشتباهات مضحک رایج
- اصول خفن زیستن
- انگلیسی با سرعت نور
- اینجوری بود
- بهلول عاقل
- ترینهای ۲۰۰۹
- تست هوش مامبوجامبو
- تمدن باستانی مصر
- تهوع ها
- خواندنی ها
- داستان کوتاه
- دستهبندی نشده
- دنیای نرم افزار
- ذهن خلاق
- روزانه ها
- سه درجه به راست
- سوالات فلسفی
- سیاست بین الملل
- سینما
- شیوه زندگی
- طراحی ها
- عمومی
- عکاسخانه
- فایرفاکس
- فلسفه مامبوجامبوی
- فناوری
- فیلم جدی
- فیلم های که دیدم
- مخترع جوان
- مرگ های غیر معمول
- موجودات فرازمینی
- موسیقی
- هذیون
- وبلاگ شخصی حضرت والا
- پادکست
- پاسخ به خوانندگان
- پزشکی
- پیاز داغ
- چنین گفت
- کاراکتر
- کشکول
- گفتگوهای درپیتی





