از سری پست‌های بحث‌می‌کنیم که دفعه قبل درباره ازدواج بحث کردیم. این‌بار درباره کارهای عجیبی که در زندگی انجام داده‌‌ایم بحث می‌کنیم البته کارهای عجیب منظور کارهای هست که  اگر بخواهید طوطی‌وار مانند دیگران زندگی نکنید انجام داده‌اید. و شاید کارهای که طبق زندگی روزمره‌تان قدری عجیب به نظر میرسد انجام دادنشان.

همچنین در ادامه بحث بگوییم که چرا کارهای عجیب و خارج از برنامه زندگیمان انجام نمی‌دهیم یا می‌دهیم ؟

مثلآ من وقتی سال‌های اول دانشگاه بودم به موجودات فضایی علاقه‌مند شدم و مدت زمان زیادی رو صرف خوندن و دیدن فیلم‌های مستند درباره اون‌ها میکردم و هر گوش بیکاری رو پیدا میکردم درباره موجودات فضایی صحبت میکردم.

یا چند سال پیش برخلاف رشته و کارم ، وارد صنعت بیمه شدم و در آزمون بیمه مرکزی رتبه بالایی آوردم ! و اصلآ چنین کاری رو هم ادامه ندادم :).

کلآ تا حالا شمردید که زندگیتون روتین شده یا نه ؟ از اتفاق‌های عجیب زندگیتون بگید و یا هر چیزی که حس میکنید به این بحث جهت میده.


   وکتور در تاریخ ۱۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

دبیرستانی که بودم شدیدا حیوان آزاری می کردم
ولی الآن شدیدا علاقه مند به حیوانات شدم.
(نا گفته نماند ، ازدواج هم کردم)


   Tox در تاریخ ۱۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

من جزء اون دسته آدمهائی بودم که الان سالهاست زندگیم فراز و نشیبی داشته دیگه کم کم یه فکری باید واسه خودم بکنم…آخرین بار بر میگرده به کنکور که عوض تست زدن، کتابهای کوچک ریاضی از انتشارات مدرسه (بخصوص استاد شهریاری خدابیامرز) و چند تا کتاب از انتشارات فاطمی رو میخوندم.

همه‌ی دوستام مسخرم میکردن، خودم هم میدونستم راه غیر موثری هست ولی کوتاه نیومدم….بعد از اون دیگه خزدیم به زندگی محافظه کاری!!!

آهان یادم اومد یه کار عجیب دیگه کرده بودم (چرا فراموش شد؟) اونم تو سال آخر دانشگاه یهوئی بدون مقدمه از یه دختر (که بعدا معلوم شد نامزد داشته)‌ خواستگاری کردم…..

پس آمارم همیچین هم بد نیست، بعد این دیگه الان ۳-۴ سالی هست هیچی….

پ.ن: اگه خیلی اقدامات عجیبی نبودند ببخشید گفتم که محافظه کارم کلا


   کوثر در تاریخ ۱۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

من دوران نوجوانی و جوانیم یه وسواس عجیبی داشتم.اونم این بود که وقتی رژ لب میزدم اصلا و ابدا لب به مواد غذایی یا اشامیدنی نمیزدم.حتما باید میشستم لبمو بعد چیزی میخوردم.همیشه دوستام بهت میخندیدن.اینم یه جورشه!!!


   امیر در تاریخ ۱۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

دوم راهنمایی که بودم، با خوندن کتاب نیروهای اسرارآمیز بشر که دوستم بهم داده بود علاقه زیادی به متافیزیک پیدا کردم.

اول دبیرستان با پرواز روح آشنا شدم و تمام کتاب هایی که می خوندم در این زمینه بود.

دوم دبیرستان به با رپ فارسی آشنا شدم که اون زمان فقط هیچ کس بود و دیو و طیب. رو اوردم به تکست دادن. تعریف کردن زندگیم در قالب رپ برام بزرگ ترین لذت زندگی بود.

پیش دانشگاهی یعنی سالی که کنکور داشتم وارد عرصه فیلم بازی شدم. روزی ۲ ۳ تا فیلم می دیدم. به طوریکه الان یک گیک آی ام دی بی هستم.

سال سوم دانشگاه سایتی زدم به اسم جهان عجایب. از اون به بعد تا همین چند ماه پیش بزرگ ترین هدفم بود.

الان، برای کنکور ارشد آماده می شم.


   مرضیه خاتون در تاریخ ۱۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

واقعاً الان هر چی دارم فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه که عجیب یا خیلی خاص باشه!
شاید یکی از کارهایی که باعث شد از روزمرگی و روتین بودن بیام بیرون (که به نظرم عجیب نیست)تحقیقات راجع به نجوم و وضعیت ستاره ها باشه چون پیش دانشگاهی که بودم میرفتم انجمن نجوم مدرسه!
یه بارم اسب سواری کردم که بقیه ی اعضای خانواده تجربه نداشتن:))
که اینم عجیب نیست!
حضرت والا این پستتون باعث شد یه کم به خودم بیام و به کارهای عجیب و غریب فکر کنم:دی
البته گاهی به بانجی جامپینگ و پاراگلایدینگ فکر میکنم چون خیلی دوست دارم تجربه بکنم…!


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به کوثر : عادت عجیبی بوده به هر حال :).


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به امیر : سلام – ممنون امیر ، کارهای عجیب زیاد داشتی ها خصوصآ رپ نوشتن :).


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به مرضیه خاتون : خب خیلی‌هامون داریم روتین زندگی میکنیم و فکر میکنم شاید روزی پشیمون بشیم. بد نیست درباره اینکه چه کارهای غیرتکراری هم می‌تونیم انجام بدیم حرف بزنیم.


   ستاره در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

خوب شاید اینی که می گم عجیب نباشه اما سالهای اول دوم دانشگاه یکی از تفریحات سالم من این بود که سوار اتوبوس واحد بشم یه دور نصف شهر رو رصد کنم تا برسیم آخر خط و بعد دوباره سوار خط برگشت بشم تا مبدأ!
یا اینکه بیخودی تنها برم تو سلف دانشگاه بشینم یه گوشه و دانشجوها را نگاه کنم!


   ایمان در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

اوه اوه! راستش حال می کردم توی مبحث ازدواج شرکت کنم تا این بحث! :)
اما می دونید که! اون زمان نبودم راستش :)
اگه اجازه بدید اول نظرم رو در مورد کلیات پست و بحث اعلام کنم بعداً در نظر جداگانه ای جواب والا حضرت رو می دم اما نظرم اینه که:
به نظر من سبک زندگی آدمها مثل اثر انگشتشون (و خیلی چیزای دیگه شون) با هم فرق داره! همونطور که شما نمی تونی به یه اثر انگشت بگی خاص! به سبک زندگی هم نمی تونی بگی خاص.
ولی اتفاقات می تونه خاص باشه و اون در مقایسه با سایر اتفاقات زندگی *همون آدم*هست.من اگه کاری بکنم که سبک زندگیم نیست اونوقت خاصه!
توی اکثر مواردی که دوستان مطرح کردند فقط اتفاقات خاص زندگیشون نسبت به *سایرین* رو گفتند!مثلا اخلاق امیر عزیز اینه که پیله می کنه به یه چیزی :) (البته خدایی نکرده قصد بی احترامی یا هر چیزه دیگه ای ندارم!والا حضرت در جریان علاقه بنده به خودشون و بازدید کنندهاشون هستند پس نمی خوام بی احترامی کنم و اصولاً به نظر من گفتن این که سبک زندگی فلانی ٬ فلان جوره اصلاً بی احترامی هم نیست) این دقیقاً در مورد خانوم مرضیه خاتون به صورت از دور تماشا کردن و لذت کارهای نکرده رو بردن هست و البته محتاط بودن در مورد جناب Tox هم انجام سریع کارهاست!
(! توجه توجه! این صرفاً یه نظریه بود و می تونه در مورد هر کدوم از دوستان کاملاً غلط باشه! امیدوارم به کسی بر نخوره و یا از اینکه درست نیست ناراحت نشه! فقط می خواستم بگم که اگر دقت کنید تمام یا حداقل اکثر کارهای خاص دوستان در واقع خاص نیست! و فقط تکراریست از کارهای قبلی که بیان کردند)
در کل منظورم اینه که 2X=2 با 4X=4 یکیه! و صرف عوض شدن مصداق نمی شه گفت که رفتار عوض شده.
خلاصه این همه چرت و پرتی که گفتم هم اینه که نمی شه گفت من فلان کارم نسبت به بقیه خاصه!
اما مثلاً این که من پست های حضرت والا رو با نظرات خواننده هاش می خونم این یه عمل خاصه چون واسه هیچ وبلاگ دیگه نمی کنم این کار رو و حداکثر پس از اثبات این که پست مفیده واسم خود پست رو می خونم و هیچ وقت نظرات رو نمی خونم! این می شه یه عمل خاص :)


   ایمان در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

اوخوووهوم (گلوم رو صاف کردم)! صدا می یاد؟
همونطور که در بالا گفتم به نظر من کارهام اصلاً خاص نیست بلکه بازتابیه از سبک زندگیم! اما ظاهراً اطرافیانم اصلاً به این نظر من اعتقاد ندارند :)
پس یه تعدادی از کارهای خاص زندگیم رو نسبت به بقیه می گم :)
از بچه گی شرترین بچه مدرسه بودم و هرچی گنده کاری بود متأسفانه زیر سر من بود! اما نمی دونم چرا هیچکس متوجه نمی شد و فکر می کردند من بچه خوبیم!‌:) حالا یا به خاطر معدل و اینا بود یا تو روم نمی آوردند =)
کلاً بچه ها رو روی کار می کردم مدرسه رو به هم بریزند!
در عین حال این که خونواده هیچ نیازی به کار کردن بنده نداشتند در سن ۱۱ سالگی رفتم سر کار! به اسرار خودم :) و خودم رو همیشه با کار خفه کردم!همیشه هم اطرافیانم از این مسئله شاکی بودند.
دوم! توی دوران کنکور میزان کتاب های غیر درسی که می خوندم باور کن ۳ برابر درسی ها بود! بعدشم رتبه ام بد نشد. =) تازه وسطشم کلی رفتم مسافرت :)
سوم! اگه دروغ بگم سوسک شم! کلاً انتخاب رشته ام(بعد کنکور) شامل ۷ عدد بود! رشته های نرم افزار و آی تی توی ۳ تا دانشگاه دولتی تهران و نرم افزار دانشگاه دولتی شهر خودم(آزاد هم امتحان کلاً نداده بودم) آخری رو آوردم :) حالا یا دلشون واسم سوخت فرستادندم اونجا یا نمی دونم چی … :)
معتقد بودم یا می یارم یا می خوام درس نخونم سی سال :)
یه مدتی اسکل شده بودم دوست داشتم ۷-۸ تا زبون دنیا بتونم حرف بزنم! اما خدا را شکر زود از سرم افتاد :) راستش فهمیدم خنگ تر از این حرفام!
در عین حالی که اصلاً ادبیات واسم جذابیتی نداره یه مدتی خیلی زور می زدم شعر بگم :) راستش فکر می کردم یه آدم کامل باید همه هنری داشته باشه :) حاصل کل تلاشمم شد ۲ قطعه شعر در به داغون که صرفاً تقلیدی هست از شعرهای دیگه! باور کن اینقدر که من زور زدم شعر بگم اگه فیزیک خونده بودم الان استاد دانشگاه بودم(میزان تلاش رو می خواستم برسونم)
همین تلاش رو توی سایر هنرها تکرار کردم که در کل به این نتیجه رسیدم کلاً خدا وقتی داشته هنر تقسیم می کرده من رو فرستاده بوده دنبال نخود سیا!
البته خداییش کور رنگی دارم اما دیزاین و فتوشاپ و اینا رو خوب انجام می دم! آخه خدا را شکر رنگ ها کد داره!
گفتم کور رنگی:کلاً این مربیمون توی مهد کودک و آمادگی خودش رو کشت که من دریا رو بنفش نکنم! آخرم نفهید من کلاً این دو تا رنگ(و خیلی رنگ های دیگه رو)فرقی بینشون نمی بینم!
جالبش این بود که من هی بد و بیراه به این شرکت های مداد سازی می دادم که خاک تو سرشون چرا از بعضی رنگا ۲ تا می گذارند از بعضیش یکی :)
نمی دونم چرا از بچه گی دوست داشتم همه چیزها رو باز کنم ولی حالش رو نداشتم ببندمشون :) راه میافتادم چیزها رو باز می کردم دل و روده اش رو می کشیدم بیرون! بعد بابام شب خسته کوفته می یومد خونه تازه باید چیزهایی که من از صبح تا شب داغون کرده بودم درست می کرد :)
عاشق بچه ام! یعنی عاشق بچه! اما خدا نکنه کمی گریه کنه! یعنی با تموم وجود دوست دارم از پنچره بندازمش بیرون!
خلاصه یه تعدادیش رو گفتم دیگه :) والا حضرت نیاز شد بگو بازم بگم! از این دست دیوونگی ها زیاد دارم من! :)
این دفعه بیشتر از هر دفعه وراجی کردم!
یاعلی


   مرضیه خاتون در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

حضرت والا شما به نظرتون چه کارهای غیر تکراری میشه انجام داد؟
البته کارهایی که از منطق خارج نشه
مثلاً خیلی از نوجوون ها رو دیدم گربه آزاری میکنن!:))
خو این چه کاریه:O


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به ستاره : احتمال زیاد غریب بودی توی محل تحصیل دیدم بعضی‌ از دانشجو‌ها این کار رو میکنن. دیگه چی ؟‌ کارای دیگه ، دوستان حتمآ کارای عجیب و غریب رو نگید.اتفاق‌های عجیب و غریب زندگیتون رو هم بگید.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به ایمان : خب درسته کلآ بحث‌مون روی خاص بودن کارهامون حتی نه نسبت به دیگران بلکه نسبت به زندگی خودمون هست و گرنه موردی رو که ذکر کردی کاملآ صحیح هست و ذکر این موارد هم دلیل این نیست که کارهای که انجام میدیم خاص محسوب میشه.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به ایمان : شعر گفتن جالب بود تجربه مشترکی که ما ایرانی‌ها بعضی اوقات داشتیم :). دوران دبستان دوستی داشتم که عاشق فردوسی بود و دفتری داشت که به سبک فردوسی شعر میگفت :).


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به مرضیه خاتون : نه خب حیوان آزاری چه کاریه :). بانجی جامپینگ فکر خوبیه :). خب مثلآ دو تا خواهری که توی میدون هفت‌حوض مغازه باز کردن و به مردم صبحونه میدن.اونم پنیر و گردو :). خب یا اینکه پول جمع کنی و بری چند تا کشور با حال [دبی نه ها] . هند ، مصر ، چین کشورهای که تا آخر عمر برای همه حرف داری دربارشون بزنی. یا اینکه هر هفته بری به کودکان بی سرپرست سر بزنی ، باهاشون حرف بزنی ، دوستشون بشی و ….
نمی دونم دیگه چی بقیه دوستان بگن ، کارای غیر روتین بگید :) ؟


   نیلوفر در تاریخ ۱۶ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

وقتی بزرگ شدم دختر خوبی بودم و شاید فراز و نشیب های زندگی به من فرصت نداد تا شیطنت کنم . از دوران کودکی و نوجوانیم همیشه هم خاطرات خوش دارم .
چند روز پیش یکی از دوستانم هم همین سئوال رو کرد و من براش تعریف کردم حتما اون هم اینجارو میخونه .حالا به من میگه مورچه خوار …..

وقتی هفت هشت ساله بودم روزهای گرم تابستان موقع خواب ظهر میرفتم تو حیاط و تو مسیر لانه مورچه ها مینشستم و به اونها کمک میکردم خرده نان یا دونه هاشونو ببرن تو لانه و گاهی خسته میشدم و پای دیوار دراز میکشیدم و خوابم میبرد. مادرم طوری که منو نمیدیدن و هی صدا میکردن و من متوجه نمیشدم . دیگه گاها مامانم دستمو به دست خودش می بست و میخوابید .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۶ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به نیلوفر : البته شما که مورچه خواری نکردید که باید بهتون بگن مورچه یار :). جالبه توی دهه ۶۰ و شاید ماقبلش اکثرآ سراغ این کارها میرفتیم شاید کم بودن تفریحات و فضای جنگ باعث این موضوع شده باشه…


   مريم در تاریخ ۱۷ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

سلام حضرت والا، من بچگي هام كه يادم مياد خودم خندم ميگيره! يه شنل ميبستم و دو تا چنگال دست ميگرفتم ميرفتيم جنگ ظالمين و الكفار:) ديگه هرچي سر راهمون بود تيكه پاره ميشد! يه عده دختر و پسر بوديم كه رهبري دخترا با من بود بهم ميگفتن آهو خان! از كجاشون درآورده بودن نميدونم! با پسرا هم دشمن بوديم صبر ميكرديم برا خودشون قلعه بسازن (كوه ميرفتيم) بعد كه ساختنش تموم شد دزدكي ميرفتيم خرابش ميكرديم يا يه جوره ديگه!! كه ديگه خودشون پاشونو اونجا نزارن:) ديگه خدا نكنه يه فيلم ميديديم كه توش به يكي ظلم شده باشه تا يه هفته تو ذهنمون انتقامشو ميگرفتيم! مردم شاخ آفريقا رو هم نجات ميداديم كلا تو كار خير بوديم! بزرگتر هم كه شديم كار زيادي از دستمون بر نميومد ولي هر كاري شد كوتاهي نكرديم مثل دورترين شهرها برا انتخاب رشته كه چهار سال برا رفت و آمد تاوانشو پس دادم! يا اولين دختر فاميل كه بعد دبيرستان با همه مخالفتا و دعواها چادرو كنار گذاشتم(تو شهر ما از راهنمايي چادر اجباري بود) و به طبع من بقيه دخترا هم… اينو ديگه خير و شرشو نميدونم! الانم هر چي دنبال يه كار خاص و جديد ميگرديم كمتر پيداش ميكنيم! بحثاتونو دوست دارم بازم ادامه بدين.


   آزاده در تاریخ ۱۷ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

سلام،چه موضوع جالبی
جالبیش واسه اینه که آدمو به فکر میندازه ، تا حالاچه کارای غیر عادی و عجیبی کردی،یعنی چقدر با بقیه فرق داری
منم از این کارایی که همه گفتن کردم،شتر سواری ، ظهر تابستون گل بازی آتیش بازی چوب شورو با بستنی خوردن….
ولی حالا که جدی فکر میکنم هیچ کدوم ارضا کننده نیست اینی نیست که بگم کار عجیب.
بدجوری منو بردی تو فکر والا جان ،میخوام خلاف آب شنا کنم.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به مریم :سلام – فوق العاده جالب تعریف کردین :).آهو خان :).


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به آزاده : سلام – من توی زندگیم کلآ چند نفر رو دیدم که خیلی مخالف جریان آب زندگی کردن و کارهای روتین انجام ندادن.


   سولماز در تاریخ ۲۰ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

سال دوم دانشگاه كه بودم با دوستام بعد از آخرين كلاس تقريبا” ساعت 7 بعد از ظهر زمستون، به اتاق حراست (كه بهش ميگفتيم تونل وحشت و يه خانم سخت گير هم اونجا بود و هر روز صبح دانشجوهاي دختر رو جلوي آيينه قدي بزرگي ميبورد و موارد غير اخلاقي ظاهريشونو تذكر ميداد) رفتيم.
طبق نقشه دو تا از دوستام مشغول گرم كردن سر خانم حراست كه بيرون اتاق مشغول قدم زدن بود، شدن .من و دوست ديگم هم به داخل اتاق رفتيم با هم آيينه رو توي پالتوي بزرگي پيچيديم و به سمت خونه دانشجوييمون جيم زديم :)
دو روز بعد كه به دانشگاه رفتيم از دوستان ديگر شنيديم كه خانم حراست بد ترسيده بوده و در به در دنبال رمال و جن گير ميگشت …. البته نا گفته نمونه دست ما تو بين دوستان رو شد چون كساني كه خونمون ميومدن آرم دانشگاه رو پاين آيينه ديده بودن :) خودمون بهش دقت نكرده بوديم… خلاصه خيلي حركت ژان گولري بود….


   MeHdi در تاریخ ۲۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

درود خدمت حضرت والا
من اخیرن اقدام به خودکشی کردم چندین ماه در بیمارستان و کما بودم ، درد بسیار زیادی رو متحمل شدم، الان هم دچار چندین نوع بیماری شدم. خلاصه که عزرائیل رو شکست دادم(توو کما هیچ خبری از سریالهای ما رمضون نبود ) حالا نکته ی جالبش میدونین کجاست ؟ اینکه بعد از تحمل اینهمه درد و رنج اصلن ازین کار پشیمون نیستم!!
نظرات رو خوندم ، دوستان سعی کنن یکم کارای عجیب تر بگن! یا بکنن!! اینا که گفتین خیلی روتین هستن!


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به سولماز : چه دلی شما داشتین ها :). یعنی آخر شیطنت بوده :).


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به MeHdi : سلام – چرا مهدی ؟ چرا اینکار رو کردی ؟ بابا گفتیم کار عجیب و غریب نه اینجوری :(. دوست داشتی می‌تونیم اینجا دربارش حرف بزنیم. چرا پشیمون نیستی از این کار ؟


   MeHdi در تاریخ ۲۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

والا جان دلیل خاصی نداره یک میل ذاتی شاید… هنوز دلیل خاصی واسش پیدا نکردیم ! نه من نه روانشناسم :) حتی دیپرشن هم نیس … شما نظری داری در مورد دلیلش؟


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به MeHdi : نه نظر خاصی ندارم. ولی چه کاریه. دور همیم خب :). هر وقت از اینکارا خواستی بکنی بیا اینجا یه دور حرف بزنیم بعد :).


   MeHdi در تاریخ ۲۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

چشم حضرت جان :)


   الهام در تاریخ ۲۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

استاد درس تصویر سازیمون خیلی بد لباس بود! مخصوصاً یه پولیور لوزی لوزی خردلی داشت که آخر حالگیری بود ، می گفت خانمش براش بافته ولی به نظرم به تنش دوخته بود!!! چون هر 2دوشنبه می پوشیدش. ما هم نامردی نکردیم با دو از بچه ها یه نمایش الکی ترتیب دادیم و اکولین قرمز (رنگ جوهری) رو خالی کردیم رو پولیور محبوب و بد رنگش!!
الان بعضی وقتا به سرم میزنه استادو پیدا کنم و ازش حلالیت بطلبم…
…گناه داشت طفلی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به الهام : سلام – فوق العاده بود :). یعنی فک کن زوم کردید روی طرف :). بیچاره :). خیلی بامزه بود.


   باران در تاریخ ۱ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

سلام اولین باره به اینجاسرمی زنم.برام جالب بود طوری که همه نظرات وستان رو خوندم!!از این به بعد سعی می کنم بیشتر سر بزنم و توی بحث ها شرکت کنم.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۳ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

به باران : سلام – باعث خوشحالی و افتخاره که باز شما رو اینجا ببینیم :).


   الهه در تاریخ ۳ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

کلا ی سری کارا هست که عجیب و غریبا که من انجام ندادم و ی کارایی هم هست که جالبا …
چند سال قبل که می رفتم دانشگاه حیوونا مو هم می بردم تو کلاس ولشون می کردم چون جدا فکر می کردم که اونا هم دوست دارن درس بخونن و فرقی با ما ندارن ! دوران مدرسه هم بخاطر این کارام می خواستن اخراجم کنن.

و اینکه تو همون دوران با دوستا صبح زود سوار قطار می شدیم می رفتیم شهرای مختلف آثار باستانی میدیدیم و شب بر می گشتیم .که الان حاضر نیستم اون کارارو بکنم :)))

کلا فکر کنیم جه کارای جالب و چه عجیب انگیزه می خواد ،انگیزه ی قوی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۵ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

به الهه : سلام – اون بردن حیونا سر کلاس خیلی فجیع و جالب بود :).


   سحر در تاریخ ۲۱ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

من كار عجيبي يادم نمي ياد كرده باشم. ولي عجيبم.
مثلا خيلي موقع ها سر كلاس وقتي همه بچه ها از يه موضوع خاصي خنده اشون مي گرفت و يهو با هم مي زدند زير خنده من اصلا خنده ام نمي گرفت. و خيلي جدي بقيه رو نگاه مي كردم. بر عكس بعضي جاها كه توي يه فضاي خيلي جدي هستم يهو خنده ام مي گيره، حالا فكر كنيد هيچ كس نمي خنده همه جدي اند من اولش هي لبخند مي زنم بعد يهو مي زنم زير خنده، ديگه ولم نمي كنم.

يه مدت چيزهاي عجيب غريب مي يومد به ذهنم بد جور. مثلا يك دفعه هي تو ذهنم اين مي يومد كه اين استاد كه انقدر تپل و جدي هست اگر بخواد برقصه چه طور مي رقصه؟ مثلا بخواد خودش رو بلرزونه!
يا يه دفعه يكي از استاد ها هي درس مي داد تموم هم نمي كرد يه سره پا تخته مي نوشت بعد يهو تو ذهنم اين اومد كه اگر يكي از بچه ها خيلي خونسرد بلند بشه بره پاي تخته و يه دونه بزنه پس گردنه استاده. بعد با خونسرديه تمام بياد بشينه سر جاش، چه اتفاقي مي يفته؟
يا مثلا يه دفعه همه داشتند خيلي جدي و بادقت و هيجان يك فيلمي رو تماشا مي كردند ، بعد يهو اين اومد تو ذهنم كه اگه يكي با خونسردي بياد تلويزيون رو خاموش كنه بعد كه همه بهش اعتراض مي كنند زل زل بزنه نگاه كنه هيچ عكس العملي مقابل اعتراض اون ها انجام نده و وقتي دوباره تلويزيون روشن شد دوباره تلويزيون رو خاموش كنه چي مي شه؟


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۳ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

به سحر : سلام – فکر کن همه این کارا رو انجام میدادی :). جالب روحیه شیطونی داره امیدوارم هیچ وقت اینا رو عملی نکنی :).


   a در تاریخ ۹ام مرداد ۱۳۹۲ گفته:

من گاهی واسه ثابتکردن خودم ب خودم کارای عجیبی میکنم ک ملت دهنشون باز میمونه!


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۰ام مرداد ۱۳۹۲ گفته:

به a : سلام – یه چند نمونه می‌گفتی.


   A در تاریخ ۱۱ام مرداد ۱۳۹۲ گفته:

FOREXAMPLE
یبار واسه اینکه ثابت کنم شجاعم نصف شب تنهایی تو قبرسون تاریک قدم زدم! البت ب سیبیل خضرت والا قسم ک از ترس زبونم بنداومده بودتا چندوقت!!!!!!!


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۱ام مرداد ۱۳۹۲ گفته:

به A : سلام – خب کم آوردم آقا ! این کارا چیه میکنی خب !


   هیدی در تاریخ ۲۹ام آبان ۱۳۹۳ گفته:

درود بر حضرت و همرهانشان
به یاد دارم ک در دوران طفولیت این بنده روز سیزدهم سال پنجم زندگیمان را برای دور کردن منحوسات از زندگی به دامان طبیعت عزیمت نمودیم :) این طفل حقیر جامه نو نوروز آن سال را بر تن داشت و در هنگام بازگشت جو عجیبی من را فرا گرفته بود که باید حتما یک شی به عنوان یادگاری بردارم خلاصه عاقا رفتم آستین لباسمو چند بار تا زدم جمعش کردم و یه تیکه زغال داغ قرمز خشگل برداشتم و شنگول و منگول سوار ماشین شدم یه چند دقیقه نگذشت جیغم درآومد چون دستم داشت میسوخت و آستین بیچاره لباس نو سوراخ شده بود به اندازه کله خود کله خرم D:
خب تشخیص نمیدادم زغال داغه p:
(ببخشید دوستان وسطش یه مجبور شدم تغییر گفتار بدم)
دوستون دارم خیلییییییییییییییییییییییییییی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۳ام آذر ۱۳۹۳ گفته:

به هیدی: سلام – خاطره فوق العاده ای بود. ممنون که برای ما نوشتیش :).


   مملی در تاریخ ۲۲ام دی ۱۳۹۳ گفته:

ه





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود