سرخ‌پوستی پیر به نوه خود گفت : فرزندم درون ما بین دو گرگ کارزاری برپاست.یکی از گرگ‌ها شیطان به تمام معنا ، عصبانی ، دروغ‌گو ، حسود ، حریص و پست و دیگری آرام ، خوشحال ، امیدوار ، فروتن  و راستگو.

پسر کمی فکر کرد و پرسید :‌ پدربزرگ کدام یک پیروز است ؟

پدربزرگ بی‌درنگ گفت : همانی که تو به آن غذا می‌دهی.


   Mohammad-Zadeh در تاریخ ۹ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

عالی…
مرسی


   حاصلی در تاریخ ۹ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

زوی کتیبم تو کلوب با لینک شما ارسال شد.


   ایمان در تاریخ ۱۰ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

نظر دارم !
اول سلام!
اما بعد..
تا حدی قبول دارم که ماییم که به گرگ هامون غذا می دیم ولی امان از محیط !
ببین! من معتقدم این حرفا رو ما آدم ها واسه دلگرم کردن و امیدوار کردن خودمون به خودمون می زنیم مثل خیلی از چیزهای دیگه که ساخته ذهن ماست واسه آروم کردن خودمون و یا ساکت کردن دیگران!
باید قبول کنیم که این ما نیستیم که همه چیزمون رو تعیین می کنیم!این ما نیستیم که به طور کامل راهمون رو انتخاب می کنیم! خیلی وقت ها ما ها مجبوریم راه هایی رو انتخاب کنیم! بعضی وقتها هم حتی خودمون هم متوجه نمی شیم که اگه بعضی از مسائل نبود چقدر می تونستیم راه بهتری رو انتخاب کنیم.بعضی از این مسائل رو خودمون درست می کنیم(در واقع منشأش اشتباهات قبلی ماست) ولی تعداد زیادیش واقعاً شرایطیست که ما هیچ تأثیری نمی تونیم توش بگذاریم!
این یه واقعیته که کسی که توی یه جای دور افتاده به دنیا می یاد واسه این که بتونه درس بخونه سختی خیلی بیشتری می کشه نسبت به من.
پس شاید اگه اون جای من بود الان حداقل یه مهندس بود اما الان متأسفانه یه کارگر سادست!
من نمی گم یه کارگر نمی تونه موفق باشه ولی شکی توش نیست که اگه شرایط بهتری داشته باشه می تونه موفق تر باشه!
توی همین شهرهای ما کسایی هستند که مجبورند٬دقت کنید! مجبورند که به گرگ بدشون غذا بدهند! بیاید این آدم ها رو هم باور کنیم.
راستش اومدم شعر آی آدم های نیما رو بگذارم! هرچی تو ذهنم مرورش کردم نتونستم یه بخش اش رو واسه اینجا انتخاب کنم! واسه همین یه چند خطیش رو گذاشتم! شما لطف کن همش رو بخون که به نظرم به اینجا می چسبه :)

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند…
در چه هنگامی بگویم؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.

و مثل همیشه معذرت به خاطر پر حرفی
یا علی


   ناصر در تاریخ ۱۲ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

هرچه کنی به خود کنی گرهمه نیک و بد کنی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۲ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به ایمان : سلام – خب ایمان جان من نوشته‌های که مینویسم لزومآ نظر خودم نیست و بنا بر اینکه دید جالبی داشته و یا مطلب مناسبی هست می‌نویسم.با تمام صحبت‌هات موافقم.در گذشته یه شاگرد مکانیکی دیده بودم که شبا تا دیر وقت توی کارگاه‌شون میموند و بعد دیدم که روی دیوار‌های اونجا که البته صبح‌ها با مقوا می‌پوشونه . نقاشی‌های فوق‌العاده‌ی میکشه.شاید بهتر از خیلی از دانشجو‌های هنر.ولی همون محیط اطرافش وادارش کرده بود که شاگرد مکانیکی بشه ….


   کوثر در تاریخ ۱۳ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

سلام وبلاگ بسیار جالبی دارین.قالب وبلاگ هم خیلی خاصه.خوشم اومده از اینجا.من با اجازه لینکتون میکنم.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۴ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

به کوثر : سلام – لطف داری :).


   سولماز در تاریخ ۲۰ام تیر ۱۳۹۱ گفته:

انسان چگونه بفهمد که ویژگی اصلی Ego او کدام است؟
يكم طولانيه اما واقعا” ارزش خوندن داره
بسیار ساده است. فقط ذهنت را برای چند روز تماشا کن و ببین که چه چیز بیشترین انرژی تو را مصرف می کند: حسادت، شهوت، قدرت … فقط آنچه را بیشترین انرژی تو را می گیرد تماشا کن. بدین ترتیب ویژگی اساسی خود را خواهی یافت و این دشمن شماره یک توست. چیزی که همیشه فکر می کردی دوست شماره یک توست.
این ویژگی برای کسی ممکن است طمع باشد، برای دیگری شاید خشم باشد و برای دیگری میل جنسی سرکوب شده، عقده ی حقارت یا عقده خود بزرگ بینی و… . مهم نیست که این ویژگی چه باشد. پیدا کردن آن یعنی نیمی از پیروزی و فقط خودت می توانی آن را پیدا کنی.
“گرجیف” برای یافتن آن روش های خودش را داشت. او مریدانش را وادار می کرد تا حد ممکن شراب بنوشند و سپس آنها تا نیمه شب همگی روی زمین دراز می شدند و آنگاه او می رفت و به هر کس گوش می داد که چه می گفت و این کار روزها ادامه داشت و آن وقت ویژگی اساسی هر یک راپیدا می کرد. زیرا این ویژگی اصلی از ناخودآگاه فرد بیرون می زد. این روش از روان کاوی آسان تر است زیرا روان کاوی سالها طول می کشد ده سال یا بیشتر حال آنکه گرجیف آن را ظرف سه یا چهار روز پیدا می کرد. گرجیف بزرگترین تحلیل گر روانی قرن بود. فقط ظرف سه یا چهار روز با وادار کردن مردم به نوشیدن شراب و ناهشیار کردنشان تا حد ممکن آنان رنگ های واقعی خویش را عیان می ساختند. مردی که هرگز عصبانی نشده، فریاد می کشد و خشمگین است و چیزها را پرت می کند و آماده است هر کسی را بکشد. انسان هرگز باورش نمی شود که این مرد آرام و نجیب بتواند چنین کارهایی بکند. او طی سه یا چهار روز متوالی این کار را تکرار می کرد. زمانی که این ویژگی اصلی مشخص شد، آن وقت گرجیف به او کاری می داد که انجام دهد.
با من ( اوشو) چیزها آسان تر می شود. روش من بسیار ساده است: فقط هفت روز در دفتر خاطرات روزانه ی خودت هر آنچه را بیشترین زمان تو را می گیرد یاد داشت کن. در مورد چه چیزی بیش از همه خیال بافی می کنی. در کجاست که انرژی تو راحت تر و بیشتر به جریان می افتد. فقط با تماشا کردن این موضوع به مدت هفت روز و یاد داشت کردن آنها در دفترت می توانی ویژگی اساسی خود را پیدا کنی. و این یافتن، نیمی از پیروزی است. شناخت این دشمن به تو قدرت عظیمی می دهد. آنگاه بخش دوم بسیار ساده است. اینک از آن هشیار باش. وقتی که دشمن حمله می کند ، واکنش نشان نده. فقط تماشا کن. گویی که چیزی بر روی پرده نمایش حرکت می کند و ربطی به تو ندارد. اگر بتوانی وارسته و بدون تاثیر بمانی، ناگهان انرژی عظیمی رها می شود که در دشمن تو موجود بود. آن انرژی که همه روزه به آن دشمن می دادی. تو به آن آب و غذا می دادی. اگر کسی به آن اشاره می کرد ، تو عصبانی می شدی و به هر راه ممکن از آن محافظت می کردی.به روش های ممکن آن را توجیه می کردی. اینک فقط آن را تماشا کن. تمامی آن انرژی به سادگی تخلیه می شود. احساس تجدید حیات می کنی. تمامی وجودت ناگهان تازه می شود. آن وقت به سراغ دشمن شماره دو برو، دشمن شماره سه و … زیرا باید کار تمامشان را بسازی. روزی که هیچ دشمنی در ذهنت نداشته باشی، چنان وقار و زیبایی خواهی داشت و چنان انرژی عظیمی که همچون هزاران گل شکوفا می شود…
به امید آن روز
آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم .


   shiva در تاریخ ۶ام شهریور ۱۳۹۱ گفته:

وبلاگتون عالیه


   حسين نداف نيا در تاریخ ۴ام فروردین ۱۳۹۴ گفته:

کاملا صحیح است ممنون





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود