قلم مو

مشکل از اونجا شروع شد که انسانها به ” گچ ” دست پیدا کردن بعد شروع کردن روی زمین  خدا خط کشیدن اول با ” گچ سفید ”

بود بعد با ” گچ قرمز ” .

ماجرا اینجا که تموم نشد ! توی این خط کشیدن ها خط ها از روی هم رد میشدن ولی خب انسان ها میخواستن خط ها

مال خودشون باشه برای همین بعد از اینکه خط کشیدن ، نگاهی به خط ها انداختن و بعد از اینکه سرشون رو خاروندن

اسم این خط ها رو گذاشتن ” مرز ” .

آدم ها شرط کردن هر کسی توی مرز خودش باشه و کسی پاشو از این ور ” مرز ” نذاره اونور ” مرز ” و اگه هم گذاشت

سر و کارش با گرز میافتاد و جنگ تن به تن که اون زمان ها هم چیزی آنچنان جالبی نبود چون برای آدم تن آش و لاش

می موند و بس .

ولی این خط ها اولش نه که سر شوخی و بازی کشیده شدن ، درست و حسابی و دقیق و از سر عدل نبود آخه شب که

صبح شد آدم های یکی از این مرزها دیدن طرفی از مرز هستند که همش خار و علفه ، نه آبی ، نه غذایی ؟!

ولی اونطرف مرز سبز و آباد بود و پر ازآب و غذا . آدم های اینطرف سرشون رو انداختن پایین رفتن اونور مرز

همون کاری که قبل از اینکه این خط ها رو بکشن میکردن ولی به نظر اونطرف مرزی ها بازی رو جدی فرض

کرده بودن ، با گرز و سنگ ریختن سر اینور مرزی ها و بهشون گفتن باید برگردید توی مرز خودتون .

آفریقا

آره ! مشکل از اینجا شروع شد که اونور مرزی های شکم سیر ، حال اینور مرزی ها رو درک نمی کردن فقط

به فکر بازی بودن و اون قانون مسخره ” پاتو از مرز نذاز اینور ” …

ای کاش آدم ها قبل از گچ به قلم مو دست پیدا می کردن و همه جا رو رنگی میکردن آخرش هم رنگ ها رو به

سر و صورت هم می پاشیدن و وقتی شب میشد با دنیایی رنگی و با صدای خنده می خوابیدن …


   ایمان در تاریخ ۲۲ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

حضرت والا مطلب بی نهایت تکان دهنده ای بود!
بعد از خوندنش بی اختیار یه نفس عمیق کشیدم…. :(
به امید روزی که همه مرز ها پاک بشه بره پی کارش!
======================
حضرت والا!نمی تونم شوخی نکنم :)
امیدوارم من را ببخشی واسه این شوخی ولی:
آخ،اگه کلاً این نسل گچ ها (اعم از سفید،آبی،قرمز و…) ساخته نمی شد چقدر خوب بود :)
از همون اول کلاس درسی و تخته سیاهی وجود نداشت :)
اگه هم می خواستند از وایت برد استفاده کنند سرطان می گرفتند :)
و این بود که کلاً هیچ کلاسی تشکیل نمی شد و ما خیالمون راحت بود و صبح تا شب می خوابیدیم :))


   حسين در تاریخ ۲۲ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

نميدونم ولي يه روز همه اين مشكلا حل ميشه… انشالله… .


   مهین تاج در تاریخ ۲۲ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

ای کاش همینطور می شد.
به نظرتون ما کدوم ور مرزیم؟
……..
منتها مشکل اساسی تر اینه که هر طرف مرز هم که باشیم باز هم با وجود نزدیکی ها همدیگر رو درک نمی کنیم و حتی دور خودمون هم دیوار کشیدیم تا بدبختی های دیگرانو نبینیم.
یه سوال داشتم:
من در حال خواندن کتاب ژان کریستف هستم. شخصیت داستان طی یکسری تحول های درونی سوالی برایش پیش می آید اما چون کسی پیدا نمی شه که جواب درست و حسابی بده …..از دست می ده و زندگیش متحول میشه. من با خودم فکر کردم که اگه من در زمان او بودم چه جوابی به سوالش می دادم . البته سوالش خیلی تکراریه:
…………….. ؟

ضمنا از مطالب جالبتون ممنون :)

— توضیح از طرف حضرت والا : نقطه چین ها کار دست حضرت والا هست —


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۳ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

به ایمان : حرف گچ شد و مدرسه بد نیست خاطره ای بگم که شاید فقط برای من طعم تلخش قابل حس کردن
باشه و سردرد خوندنش برای شما . سال های خیلی دور زمانی که وایت برد اختراع نشده بود من بچه مدرسه ای بودم
و گچ سفید فرمان روایی بی چون و چرای تخت سیاه ها ، تکه نمدی هم تابلو پاکن بود و چه عجب که در زنگ های تفریح
تکه های گچ باقی مانده گلوله دست بچه ها برای پرتاب به هم . روزی مبصر کلاس زودتر از حد معمول جیره گچ رو از دفتر مدرسه
دریافت کرد و بچه های کلاس هم از این غنیمت استفاده کردن و با خلع کردن مبصر کلاس از گچ های کذایی گلوله های تمام عیار
پیدا کردن و شروع کردن به پرتاب اون ها به هم در حین جنگ گچی ، مدیر مدرسه سر رسید و تنها دید یک گچ پرتاب شد …
دستور داد همه کلاس کنار دفتر مدرسه برن ، گفت باید بگید کی گچ رو پرتاب کرده ولی کسی هیچ چیزی نگفت ، مبصر هم چیزی
نگفت بعد با شلنگ معروفش نفر به نفر شروع کرد به زدن کف دست ما ” دانش آموزان ” تا بگیم کی گچ پرتاب میکرد حداقل چهار بار
صف رو رفت و اومد و زد کسی چیزی نگفت تا آخر هم معلم ها پا در میونی کردن و بچه ها رفتن سر کلاس …..
از اون روز به بعد به یاد دارم همه بچه ها با هم دیگه خوب شده بودن ولی سر کلاس خنده ای دیگه نبود …


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۳ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

به مهین تاج : اول اینکه بابت این نقطه چین های کذایی که من استفاده میکنم و نظرات دوستان رو ویرایش میکنم جز
شرمندگی و رو سیاهی چیزی ندارم امیدوارم تقصیر رو از من نبینید و این موضوع اینجا روالی عادی شده .
درباره مرزهای دور هر فردی با شما موافق هستم و این هم مصیبتی هست که ما انسان ها گرفتارش شدیم و انگار
همچون پروانه ای دور خود پیله بسته ایم برای محافظت از خود در برابر دیگران که البت به حق هم هست و به جا در روزگاری
اینچنین . درباره اون سوال شما که من به نقطه چین تبدیلش کردم و نیک کتابی که مطالعه می کنید باید عرض کنم
بشر به کرات نشون داده که برای پرسش های بنیادین خودش پاسخی در خور پیدا نخواهد کرد و تمام پاسخ ها با
ابهاماتی بزرگ مواجه میشن که سئوال شما هم از دسته سئوالاتی هست که سفسطه گراها مطرح می کنن
و هر نوع جوابی به این سئوال ها خود سئوال رو مخدوش میکنه و یا پرسش های جدیدی به وجود میاره . برای
همین تنها میشه انتظار داشت که دنیایی انسانی تر بسازیم و این دنیا می تونه محدوده اطرافیان خود ما باشه
چرا نباید ما آدم های خوب ماجرا باشیم ، چرا نباید زیباتر زندگی کنیم ، قدری کمک به هم نوع ، دست یاری دادن به
افراد فقیر ، صدمه نزدن به محیط زیست و حیوانات ، زیبا صحبت کردن و ………..


   zoha در تاریخ ۲۳ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

سلام
گاهی آرزو می کنم کاش همه ی آدمها همقد باشن تا با هر حرکت نگاهشون به هم گره بخوره تا نتونن از همدیگه و از اون چیزهایی که مهمه که یادشون باشه فرار کنن تا دغدغه هاشون به هم نزدیک شه تا بیشتر همدیگه رو ببینن و بدونن اونقدرا هم نیازی نیست یه عده قدشون بلند شه تا بتونن فردایی رو که به وجودش هیچ اعتباری نیست ببینن.
کاش خطهای نقاشیهامون سقف بکشن نه مرز
سپاس


   مهین تاج در تاریخ ۲۳ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

اشکالی نداره
محدودیت هاتونو درک می کنم
ولی سوالم که چیزی نبود؟ دوست داشتم همه در موردش فکر کنن.


   فهيمه در تاریخ ۲۴ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

خيلي جالب بود من عادت دارم هر از گاهي اموري كه در حال انجامشون هستم رو رو از اول اول با يك ديد ساده و كاملا بدون حاشيه بررسي كنم و ببينم كه چه معني اي ميدن…گاهي آدم به نتايج تكون دهنده اي ميرسه!


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۴ام شهریور ۱۳۸۸ گفته:

به فهیمه : دقیقآ یکی از عادت های من هم همین هست و البته قسمت بدش اینجاست که امور که دیگران
هم در حال انجامش هستن رو بدون حاشیه و از اول اول بررسی میکنم و باز هم به نتایج تکون دهنده ای میرسم
و اینجاست که یا طرف مقابل رو ترک میکنم و یا اینکه بهش میگم می دونی تحلیل این کارت این میشه و چون
این جور فکر کردن از بیخ و بن خیلی تند و تیز هست به طرف مقابل بر میخوره و این بار اون میزاره میره :( .


   SAfiLO در تاریخ ۱ام مهر ۱۳۸۸ گفته:

حضرت والا اول اینکه کنجکاو شدم منم اون سوال بنیادی رو بدونم…؟؟

دوم حرف اون دوستمون با گچ سقف بکشیم نه مرز ..خــــــــیلی قشنگ بود ..حال کردیم

و سومدر مورد خودتون (اخلاق) خوب البته ما جای داداش کوچیکتونیم تا اونجا که فهمیدم..ولی تو برخورد ها بهتر نیست یکم با ملایمت تر وارد بشی…در بهترین شرایط به قول خودت حالا طرف نرفت و موند …اما فکر کنم یا بدجور بهش بر میخوره یا تو دلش گیر میکنه…هر چند که به نفش باشه … ولی خوب

در کل ممنون از مطالبت از همش ..جالبن از صبح همش دارم میخونم :دی





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود