قصه خارکن

جونم واستون بگه آقام که شما باشید در ایام قدیم خارکنی بود که بیرون شهر بود.چه می شود کرد ؟ این خار کن

خار می کند این هم کارش بود ، چه می شود کرد ؟ یکی از این روزها این خارکن هی خار کند و خار کند تا

نزدیک غروب کوله بار خارش  را کول کرد و رفت و رفت تا در دکان نانوایی که خارهایش را بفروشد ،

جونم واستون بگوید که آقام که شما باشید خارها را به  نونواهه فروخت یک دونه نون سنگگ گرفت رفتش به طرف

خونشون.

حالا خارکن رو اینجا داشته باشیم بریم سر خونه خارکن . فکر بکنید مثلآ خونه خار کن چه افتضاحی باید باشه !

این خارکن یه اطاق دود زده کاه گلی داشت با یک زن شلخته که اسمش سکینه سلطان بود و یک پسر دو ساله

که اسمش را ” حسن علی جعفر ” گذاشته بود ، آخر خارکن هم دل داشت و چون آرزوی پسر داشت اسم سه تا

پسر را روی بچه یکی یک دانه اش گذاشته بود این حسن علی جعفر از دارایی دنیای دون ، یک شکم گنده داشت

مثل طبل که دو پای لاغر زردنبو پشتش آویزان بود و زندگی او دو حالت داشت :

1 – گریه میکرد از ننه اش نون میخواست .

2 – مشغول خوردن بود

مادرش هم که از دست او کلافه میشد یک تیکه نون به دستش میداد و دو تا بامچه تو سرش میزد او را ور می داشت

می گذاشت بیرون در اتاقش و در را از پشت می بست طفل معصوم بیگناه هم آن تکه نان را در خاک و خل می مالید

به مفش آلوده میکرد.ونگ میزد اون را به نیش می کشید.چه می شود کرد ؟ آن وقت سکینه سلطان دامن چادر نمازش

را به پشتش گره میزد و مشغول ظفت و رفت خانه اش می شد.

حالا این ها را بگذاریم به حال خودشان ببینیم چه بر سر خار کن آمد وجونم واستون بگوید آقا که شما باشید خارکن

همینطور نان زیر بغلش گرفته بود و به طرف خونشون میرفت وقتی جلوی در خونشون رسید هوا تاریک شده بود

پس معلوم میشود خونشون خیلی دور بود هیچی. همین که جلو در خونشون رسید سکینه سلطان آمد در را به رویش

باز کرد خار کن بیچاره خسته و مانده داسش را انداخت کنار اطاق و نان را گذاشت رو کرسی چون فراموش کردیم

بگوییم که زمستان خیلی سردی بود و خارکن تیک تیک میلرزید.

شعر :

زمستانی بس سرد و سخت بود

یک دانه برگ بر درخت نبود

(( عربیه ))

التشاء باردتی و المحن         فی قلب فقیر خارکن

” حسن علی جعفر ” سرشب شامش را خورده بود و یک طرف کرسی خوابیده بود و خواب نان و پنیر میدید.

جونم واستون بگوید خارکن کفش های خیسش را کند و رفت زیر کرسی بعد رویش را کرد به سکینه سلطان

گفت : ” ضعیفه امشب چی داریم ؟ “ سکینه سلطان هم رفت از روی رف یک کاسه آش رشته که از ظهر

نگه داشته بود – چون ناهارشان آش رشته بود – آورد روی کرسی گذاشت خودش یه قاشق ور داشت و خارکن هم

یه قاشق و مشغول تغذیه شدند.همین که کاسه به ته کشید خارکن دور آن را انگشت انداخت و هرت کشید سکینه

سلطان چراغ را فوت کرد و رفت  پهلوی خارکن زیر کرسی عارق زدند و به خواب ناز در آغوش یکدیگر خوابیدند.

لطیفه :

چه خوش بود که دو عاشق به وقت خواب اندر

خورند آش رشته و بخوابند بغل یکدیگر !

خیل روشنایی بر لشکر ظلمت چیره شد و از لای درز در نور آفتاب جهان تاب به اتاق خارکن تراویدن گرفت . سکینه

سلطان چشم هایش را مالاند بلند شد ” حسن علی جعفر ” هم که در همین وقت بیدار شد شروع کرد به اظهار الم از گرسنگی

و گریه  و بی طاقتی کردن و مثل انار آن وسط ترکید.مادرش یک تکه نان خشک از روی رف برداشت  و به دست

او داد و خودش مشغول آتش کردن سمار حلبی گردید.چایی دم شد و ” حسن علی جعفر ” چهار تکه نان را با چایی

صرف کرد.ولی خارکن به همان حالت خوابیده بود لام تا کام از جایش تکان نمی خورد.اول سکینه سلطان ظرف ها

را به هم زد و مخصوصآ به ” حسن قلی جعفر ” فحش داد تا شاید خارکن بیدار بشود ولی فایده نکرد.تا اینکه بالاخره

خارکن را گرفت تکان داد یک مرتبه خاکن از جایش پرید و گفت :

چه خبر شده ؟

سکینه سلطان : می خواهی چه شده باشد ؟ پاشو پاشو مرد که خرس گنده قباحت دارد لنگ ظهر است قند و چایی

نداریم برو خار بکن زود باش پاشو.خار کن بلند شد در را باز کرد ولی چه دید ! روی صحرا تپه تپه برف نشسته بود

رو کرد به زنش گفت :

– ای فلان فلان شده آخر مگر کوری نمی بینی ؟ چطور می خواهی که من برم خار بکنم ؟

همین طور که آنها به مرادشان رسیدند شما هم به مرادتان برسید

بالا رفتیم ماست بود    پایین آمدیم ماست بود

قصه ای ما راست بود

بالا رفتیم دوغ بود    پایین امدیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود

قصه ما به سر رسید      غلاغه به خونش نرسید

برگرفته از کتاب : وغ وغ صاهاب – صادق هدایت


   نيلوفر زاهدي در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

درود بر والا گهر جامبو مامبو گرامي
خيلي زيبا بودو اينكه در فكر تشويق براي مطالعه بيشتر هستيد سپاس بسيار .


   zoha در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

سلام خدمت حضرت والا
صادق هدایت علاوه بر نوشته هاش ترجمه های خوبی هم داره کتاب مسخ (کافکا) رو خیلی تاثیر گذار ترجمه کرده

“بیا بریم تا می خوریم
شراب ملک ری خوریم
حالا نخوریم کی خوریم؟”
بوف کور
راستی “حسن علی جعفر” ایده جالبی بود روش فکر می کنم با تشکر از خارکن و سکینه سلطان
سپاس


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به zoha : بله درسته صادق هدایت جز معدود افرادی هست که نوشته هاش بعد زمان و مکان نمی شناسن
همین داستان خارکن کلی فلسفه داره بعدآ همراه هم بررسی و تحلیلش می کنیم . آره حسن علی جعفر
کلآ شخصیت جالبی داره بچه دو ساله ای که فقط به فکر خورده هست و …..


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به نیلوفر زاهدی : خواهش می کنم .


   میلی دالتون در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

ایولا خوب سر کاری بود راستی این سایت چند وقته که شروع به کار کرده؟

لطفا نگید هیچ ربطی به این پست داشت آخه ما سوالامون چطوری مطرح کنیم؟


   عمو هوشنگ در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

سلام
راستش نمیدونم چی بگم، شاید نباید بگم ولی تنها کسی که دوس داشتم و دارم که برام کامنت بزاره، حضرت والاست …
البته واضح و مبرهن است که وبلاگ ما خیلی درپیت میباشد و عمرا در سلیقه حضرت نیست …
(من قصد دلسرد کردن شین رو نداشتم، ولی خودم تو شرکت خودم وقتی رزومه کارمندهایی که برای استخدام میان پیشم رو میخونم، سابقه کاری خیلی برای من تاثیر داره، خب الان تو دانشگاه ها هیچی درس نمیدن( نمونه اش خراب شده خودمون که بجز من و چند تا دیگه هیچ کدوم از فارغ التحصیل های آت-تی یا نرم افزار، نمیدونستن چه طوری میشه ویندوز ریخت) ، عملا همه بیسوادن (از لحاظ تجربی) . تجربه کار قبلی خیلی مهمه، حتی اگه سه ماه یا 6 ماه یه جا، بتونه کار یاد بگیره(متناسب با رشته خودش) خیلی بهتره تا اینکه بره یه جا استخدام بشه و بگه اگه میشه بهم یاد بدین (کارآموزی).)


   نيلوفر زاهدي i در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

با عرض سلام دوباره خدمت جناب جامبو مامبو گرامي دامته بركاته
اند ر اين حكايت نكاتي را يافتيم كه حيفمان امد ياد اور نشويم عجب دست به قلم زيبايي داشته اند اين جناب هدايت .
اول اينكه اين داستان بد اموزي دارد جهت خوابيدن ززير كرسي و مسواك نزدن و حرف هاي ركيك .دوم اينكه بچه بيچاره را جهت بدي تغذيه و بد رفتاري والدين بايد به سازمان حمايت از اطفال شكايت برد . بعدش هم لا م تا كام را براي حرف زدن بكار ميبندند نه براي تكان نخوردن .پس همان بهتر كه اين نويسنده بزرگ ايراني خودكشي فرمودند وگرنه هرگز پيشرفتي حاصل نميشد . با احترامات فائقه الحقر نيلوفر
اقا اجازه ما نفهميديم مرادشون چي بود لطفا توضيح واضحات بدهيد .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به میلی دالتون : سوالات اینجوری رو بهتر هست که ایمیل بزنید کلی گفتم البته :) .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به عمو هوشنگ : درباره موضوع اول شما لطف دارید و چوب کاری می فرمایید خواهش میکنم.در مورد موضوع دوم
همچنان با شما مخالف هستم ولی این مخالفت از نوع دگم نیست و صحبت شما صحیح هست ولی دید من با شما
در جایی اختلاف دارد. که اگر اجازه دهید در آینده ای نه چندان دور در یک پست این موضوع رو به چالش می کشیم
و چه بسا باعث افتخار خواهد بود شما هم در بحث شرکت کنید.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۹ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به نیلوفر زاهدی : ابتدا به ساکن عرض کنم جامبو مامبو نه مامبوجامبو درست هست. بعد اینکه
امیدوارم و به یقین که به مزاح چنین نتیجه ای از این متن گرفتید چون متن های صادق هدایت
چنان نیشتر بر پیکر آدمی وارد می کند که گاهی در تعریف انسانیت شک می کنی قصد نیست
در یک کامنت حقیر متنی کبیر بررسی شود چون در این صورت کوته بینی خود را می رسانم پس
اینکه این داستان چه می گوید را می سپارم به عقل سلیم خواننده ها و به امید روزی که این متن
را نعل به نعل بررسی کنیم شاید آنگاه پی ببرید گاهی اوقات استفاده از کلمه ” بهتر ” برای از دست
رفتن افرادی چون صادق هدایت به شوخی می ماند چون دست تکان دادن از پایین قله برای فردی
نوک قله …


   ساكورا در تاریخ ۲۰ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

سلام
خيلي جالبه كه بعضي وقتها از مطالبي به ظاهر ساده مي توان معاني بسيار عميقي برداشت.
از شما به خاطر پرداختن به مسايل متنوع در سايتتون تشكر مي كنم.
اينجا مجاليست براي تفكر در مباحثي كه شايد يادمان رفته باشد.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۰ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به ساکوار : خواهش می کنم دوست من.


   ایمان در تاریخ ۲۰ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

اول این را بگم وگرنه می ترکم!:)
حضرت والا!لطف بفرمایید وبلاگ نویسی را ول کنید و برید قصه بگید!
بی نهایت موفق خواهید بود :)(شوخی کردم!جدی نگیری فردا پست مرقوم بفرمایید: خداحافظ،:( اصلاً بی خیال : من غلط کردم :) )
اما دوم:
آقا این صادق هدایت عجب کوفتی بوده!:)
می گفتند یه مسئول کتابخونه زنش را به اقتباص از کتاب بوف کور به قطعات مساوی تقسیم کرده! =))
حالا این خارکن محترم هم احتمالاً تا آخر زمستان می میره و ما نتیجه می گیریم هر کاری می کنیم جان مادرمون خار نکنیم که زمستون بشه باید بریم سماغ بمکیم!:)
حالا از شوخی گذشته مشکلات که یکی دو تا نیست!
خیلی وقت ها ما از یک داستان ساده برداشت های سنگینی می کنیم که هیچ کدومش مد نظر نویسنده بخت برگشته نیست(مثل اون دوتا برداشتی که بالا عرض کردم)
واقعاً هرچی می کشیم از کم فکریمون هست
امیدوارم یکم بیشتر فکر کنیم به خصوص در حین خوندن کتاب های صادق هدایت که مفاهیم نسبتاً جالبی را می خواد توی داستان هاش برسونه اما متاسفانه ما… :(
شرمنده به علت پر حرفی
خیلی مخلصیـــــــــــــم حضرت والا 😉


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۰ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به ایمان : آقا ایمان چه حرفیه شما هر چی دوست داری بگو ، شما اگه منو دم همین بازارچه بگیری فلک هم
کنی من لام تا کام باز نمی کنم حالا گیرم که امر کنی بلاگ نویسی رو هم تخته کنیم که اهلآ و سهلآ :) .
ولی خب به روی چشم قصه هم می گیم البته مطمئنآ قصه های من در حد رده سنی الف از آب در میاد و
شاید بشه به زور پول یه مهد کودکی رو راضی کرد بزاره ماهی یه بار برای طفلکان اونجا قصه بگم :) .
در مورد صادق هدایت هم صحبت شما به تاکید دوستان صحیح و قابل تامل هست آثار هدایت رو نباید با یک
بار خواندن و فقط در یک زاویه عقلی بررسی کرد باید خودت رو جای شخصیت داستان بزاری و مشکلات ،
مصیبت ها و گاه شرارت ها رو همزاد پنداری کنی تا متوجه بشی عمق و سوژه داستان چیو هدف
گرفته …


   خسرو در تاریخ ۲۱ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

هم قصه زيبائى بود و درج قصه در وبلاگتون ابتكار بسيار خوب و نازه اى بود. مانند هميشه از خواندن وبلاگتون خيلى لذت بردم.  


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۱ام تیر ۱۳۸۸ گفته:

به خسرو : خواهش می کنم خسرو جان .





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود