تیمارستان متروکه

یه دیونه خوب دیونه ای که قرص هاش رو میخوره ، اول یکی قهوه ای و بعدش هم یکی سفید هنوزم خوردن این

قرص ها برام حکم اینو داره که به چشم یه دیونه خوب بهم نگاه کنن بهم نگن دیونه زنجیری ، من از زنجیر خوشم نمیاد آخه

” قصد زنجیر این نیست که جسم رو به اسارت بکشه ، زنجیر رو به دیونه میزنن که فکرش رو به بند بکشن ” .

مجید میگه تو یه دیونه واقعی هستی تنها دیونه ی هستی که با پای خودت اومدی اینجا ، مجید تنها پرستاریه که جمله های

غیر تکراری میگه ، من که فکر می کنم مجید با اون روپوش پاره پوره که لکه های چایی مثل مهر تایید با سابقه بودنش

روی  روپوشش نقش بسته کار اصلیش مراقبت از دیونه ها نبوده مثلآ یه فیلسوف و یا ملوان کشتی ، مجید مثل یه

آدم باتجربه نشون میده ، کسی که دنیا رو در حالی گشته که یه پیپ توی دستش بوده و داشته برای هر چیزی یه

فلسفه درست میکرده ، البته فرهاد یکی از دیونه های خوش ذوق به مجید میگه : مجید قصاب . که البته بیراه هم

نمیگه اون گردن ِ کلفت و دست های قوی با چشم های که حکایت از خون های ریخته شده داره هر کسی رو به یاد

جلادهای قرون وسطی میندازه البته مجید میگه :

” بعضی اوقات حجم خاطرات تلخ زندگیت اینقدر زیاد میشه که کم کم پوست و ظاهرت به خاطراتت شبیه

میشن و همه می تونن اونا رو ببینن ” .

شب اولی که وسایلم رو جمع کردمو با پای خودم اومدم در تیمارستان رو زدم ، مجید بود که در رو باز کرد یه استکان

چایی دستش بود نگام کرد منم بهش نگاه کردم هیچی نگفت دستش رو از روی در برداشت و رفت عقب تر تا من

برم داخل مثل اینکه با همون نگاه اول متوجه شده بود منم یه دیونه ام .

وقتی وارد تیمارستان شدم خیالم راحت بود که اینجا تنها جایی هست که آدم هاش به هویت خودشون پی بردن

اونا همه باور دارن که دیونه هستن.

ادامه دارد …


   سهیل در تاریخ ۶ام خرداد ۱۳۸۸ گفته:

البته این امکان هست که دیونه خونه وسعت پیدا کنه و ناخواسته سایرین در مرز اون قرار بگیرند در این حالت اونا دیگه قبول ندارند که دیونه هستند تازه ممکنه ادعا کنن که در جهان هم بهترین و عاقل ترین هستند!! نمونش همین هایی که شب و روز چهرهاشون رو در…. می بینیم
—- از طرف حضرت والا : سهیل عزیز تنها یک کلمه از نظر شما حذف شد امیدوارم حضرت والا رو ببخشی —


   لی لی در تاریخ ۴ام فروردین ۱۳۸۹ گفته:

سلام والا حضرت حاج کریم علیرضا مهدی
مکاشفات و گشت شبانه من توی وبلاگت یه نیم ساعتی هست که شروع شده
می گما ادامه این داستانه پس کو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


   zahra در تاریخ ۵ام شهریور ۱۳۹۰ گفته:

درود
یک حکایتی در کتاب ((دیوانه)) جبران خلیل جبران است که به گونه ای با سخنان آقای سهیل در یک راستا قرار گرفته اند.و این دگرگونی تعابیر و واژه ها -دگرگونی در تعبیر معانی دیوانه و عاقل در منظر عموم-جای تعجب و البته تعمق بسیاری را دارد.و من در بهتم از اینکه نمی دانم چه بر سرمان آمده که جای خیر و شر به این آشکاری تغییر یافته و کسی ککش هم نمی گزد.و همانند کپک سرمان را در برف فرو برده ایم!
به قول سقراط تنها چیزی که می دانم این است که هیچ نمیدانم.
و پی بردن به یک حقیقتی که دیگران هیچ گاه به آن پی نمی برند- و یا اگر پی بردند جرئت ابراز آن را ندارند و انکار می کنند،-از انسانهایی با درک و بینشی دور دست حکایت می کند و اندک باقی مانده از نسل عاقلان در چشم مردم دیوانه به نظر می آید.
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود


   Moni در تاریخ ۲۹ام آذر ۱۳۹۰ گفته:

خوب بود ولي زياد جالب نبود


   عاشق دیوانه در تاریخ ۲۵ام مرداد ۱۳۹۱ گفته:

salllllllllllllllllllllllllllllllam.mer30khasteh nabashi.be veblagh manam sar bezan va nazar bede montazeram.bay


   tara در تاریخ ۲۶ام مهر ۱۳۹۱ گفته:

سایت جالبی داری!
قالبتم خیلی زیباست و توجه آدم رو جلب میکنه!
کلا همه چی عالیه!
خیلی حرف زدم؟!
نه؟!
آره خیلی حرف زدم دیوونه ام دیگه!!
اعصابت خورد شد؟! دیگه مزاحم نمیشم!!
“موفق باشید”
یا علی


   سیناجوکر در تاریخ ۲۰ام شهریور ۱۳۹۲ گفته:

سلام خسته نباشی من واقعا از این جور خلاقیت وها و د استان ها لذت می برم سعی کن ادامه بدی…





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود