
رستم از وجود پسرش سهراب آگاه نبود ، پسری از تهمینه. رستم برای مدتهای طولانی شاهزاده تهمینه را ندید
و از وجود پسرش خبری نداشت.تا اینکه سهراب و رستم در میدان جنگ رو در روی یکدیگر قرار گرفتند.
این دو در دو جناح رو در روی یکدیگر جنگیدند در حالی که رستم نمیدانست پسری دارد ولی سهراب از مادرش
شنیده بود پدرش رستم است.در جنگی تن به تن بین این دو پهلوان ، رستم سهراب را به زمین کوبید ، کوبیدنی
که او را به کام مرگ کشاند در آخرین لحظات زندگی سهراب ، او از عشقش به پدرش رستم گفت و اینجا بود
که رستم حقیقت را دریافت.حقیقتی تلخ ، او پسرش را با دستان خود کشت…
تلاش پدر برای نجات پسر بی نتیجه ماند تا جایی که در قلب تاریخ باقی ماند : ‘نوشدارو پس از مرگ سهراب”.
داستان سهراب و رستم غمانگیزترین اپیزود شاهنامه است.
تاریخ نگارش : ۲۵م مرداد ۱۳۸۹
سلام ،
من هنوز نمی دونم رستم واقعا وجود داشته یا نه،چه چیزی باعث شده یه شاعر کله گنده مثل فردوسی بیاد این همه شعر در مورد یه شخصیت بگه؟
راستی من از هایلایت های جالب سایتتون روی نوشته ها خیلی خوشم اومده،چطوری این هایلایت ها رو ایجاد می کنید؟
به همه دوستان : سلام ، شاهنامه افسانه هست و فرودسی هم صرفآ از یک سری اسم استفاده کرده.فرضآ
رستم وجود داشته و پهلوان بوده ولی نه به این شکل و شمایل…
سلام والا حضرت
تیکه غم انگیزش این بود که اول سهراب پدرش رو شکست داد اما رستم بهش کلک زد ، یه جوری می گن جوون خامه و اینا
می گن اگه دقت کنیم موقع خوندن شاهنامه و سلسله ها رو درست درنظر بگیریم رستم ۵۰۰ سال عمر کرده ![]()
اما درباره افسانه بودنش که می فرمایید به صورت کامل افسانه ست و فقط یه سری اسمه باهاتون موافق نیستم ، نمی گم همش واقعیته که البته نیست اما وجود شخصیتهاشو شک دارم افسانه باشه ، اینو از استاد ادبیاتمون و اینا شنیدم .
یه چیز جالب هم بگم ، توی یه کتابی درباره تعزیه و قوالی و نقالی و اینا خوندم نوشته بود زمانهای نه چندان قدیم یکی بود که خیلی خوب اجرا می کرد ، همون پرده خوانی و اینا ، جوری می تونست مردم رو سر داستان رستم و سهراب به گریه بندازه که بهش پیشنهاد می کردن شتر بهش ببخشن ولی یه بار آخر قصه رو عوض کنه اما هیچ وقت این کار رو نمی کرد .
درود بر حضرت والا
شاید مطلبی که می خواهم بگویم کمی متوقعانه باشد اما برای من که خواننده همیشگی تارنامه شما هستم به نظر زیاد نمی اید و اما ان مطلبی که می خواهم بگویم این است که حضرت والا این چندمین بار است که از تارنامه شما بازدید می کنم اما دست خالی برمی گردم . پست های کوتاه ، تکراری و یا پست هایی که به ثبت نظر احتیاجی ندارد این روزها گریبانگیر تارنامه شما شده . شاید اگر می گفتید در طی تابستان به کمی کم رنگ شدن احتیاج دارید بهتر بود از ان که به متنی ناکامل درباره رستم و سهراب اکتفا کنید . ما خوانندگان تارنامه مامبو جامبو به مطالبی بکر احتیاج دارید و به ان نویسنده ای که نوشته هایش همیشه بوی نویی می داد و من هم همان خواننده ای هستم که حاضر شدم نظراتم تحت ممیزی شما قرار بگیرد اما دل از اینجا نکنم .
باور بفرمائید این انتقاد از شدت علاقه بود و مطمئنم که شما را نرنجاندم .
امیدوارم دفعه بعدی که از تارنامه ارزشمند شما بازدید می کنم با دستانی پر خارج شوم .
موفق و همیشه سرفراز باشید .
والا حضرت واقعا وبسایتتون عالیه
من چطور میتونم بفهمم شما به رو کردید؟ممنون میشم
به لی لی : سلام ، به نکته خوبی اشاره کردید و یکی از سرگرمیهای ایرانیان در سالهای نه چندان دور یعنی نقالی.
حتمآ دربارش باید بنویسم.
به پویا ربانی : سلام ، ممنون که تذکر میدید و صد البته متوقعانه نیست و من حلقه گوش میکنم و خودم هم قبول
دارم البته در همین پستهای آخری فرضآ پست ما هیچ ما نگاه بنابر تعداد لایک ها و بازدیدکننده مورد اقبال واقع شده
ولی در کل امیدوارم همیشه با هم باشیم و از احوال هم خبر داشته باشیم کما اینکه دنیایی مجاز رسم و آداب مخصوص
داره ولی در نهایت باعث شده ما در کنار هم باشیم از ایده و افکار هم در قالب متن و عکس بهره مند بشیم هر چند که
فردی این موارد رو تایپ میکنه که روزگاری خوش هست روزگاری بد روزگاری مریض روزگاری سر حال و دوستانی این متن
رو میخونن که شامل همین خصلت ها هستند یعنی ما باید به وجود انسانی پشت این خواندن و نوشتن هم اهمیت بدیم…
به MR 18 : سلام ، شما لطف دارید.دو تا راه هست یکی از طریق زیر صفحه ایمیل خودتون رو بدید و بعد برای شما یک
ایمیل تایید میاد تایید کنید از اون به بعد مطالب برای شما به صورت خودکار ایمیل میشه.یک راه دیگه اش هم فید هست
که در بالای صفحه لینکش وجود داره.
شما نمیخواد در باره بقالی بنویسی! شیراز چی شد؟
راستی سلام
چطوری لـــــــــــــــــی لــــــــــــــــــی چه خبر از همکار آلمانیت؟
سلام حضرت والا حرم سرا اومدن؟ منم کیش بودم بهشون انشاالله خوش گذشته؟
راستی تو فروم هلو کیش هم حسابی گرد و خاک کردم
چه غم انگیز.من همیشه ناراحت میشم از سرنوشتش.البته تا حدی همین تراژیک بودنش جاودانش کرده.اعصاب نداریم.
به میلیدالتون : سلام ، چرا توی فرون هلو کیش گرد و خاک کردی ؟
به میلیدالتون : متاسفانه تا حالا هیچ شخصیت بزرگی که اسمش میلاد باشه نداشتیم
.
حضرت والا خیلی ممنونم از اینکه خلاصه قصه رستم و سهراب رو درج فرمودید.
شاهنامه یکی از بزرگترین شاهکارای فرهنگی ماست؛ و به احتمال زیاد بزرگترین اثر ادبی زبان فارسی هست که زبان فارسی رو در حقیقت دوباره زنده کرد. هر چقدر در مورد این گنجینه ادبی صحبت بشه کم صحبت شده.
حماسه رستم و سهراب هم از مشهورترین فصلهای شاهنامه هستن. همچنین به گفتهای فردوسی سعی کرده که قدری از تاریخ ایران رو هم در این کتاب ادبی بگنجونه.
من همیشه از خواندن مطالب شما لذت بردم و میبرم.
سلام الان با موبایلم سوتی زیاد میدم
جرا شما جواب همه سیوال ها رو ندادی؟
این است آیفون
سلام میلی دالتون خوبی ؟
طرح بزرگ ” میلاد ” همراه اول قبول ه ؟ ![]()
خوب ” میلاد ” داره دیگه
به میلیدالتون :سلام ، خوبی ؟ مایه داریو آیفون داریو.ما هنوز بلت نیستیم چطور آیفون رو
مینویسن بعد ها چی ها ؟
به حضرت والا :
جواب اینا رو
(((شیراز چی شد؟ حضرت والا حرم سرا اومدن؟)))
به لـــــــی لـــــــی:
بابا این که آبرو ریزیه (:
به میلیدالتون : والا شیراز رو که خودتون کم همکاری کردید ولی دوستان عکس و متن فرستادن باید
سر فرصت آماده ش کنم ، به امید خدا تا شش ساله آینده مرحله آخر شروع نوشتنش رو آغاز میکنم.
حرم سرا هم برگشتن و از گرما میگفتن و شرجی بودن هوا ، همچنین از اون وسیله بنانا که روی آب میکشیدن
و همچنین اون کشتی که زیرش شیشه بود و ماهی ها رو رصد میکردن و این جور مسائل ، شما هم دو تا خاطره
از کیش بگو بلکه ما کیفور شیم.
خاطره:
۱- تو منطقه آهوان بودیم که اونجا همه حیوانات آزاد هستند
یه توله شیر ۲ ماهه بود خیلی باحال بود رفتم نزدیکش که با دست نازیش کنم که یه خنجول انداخت و کمی دستم خط افتاد
۲- ساعت ۳:۳۰ بامداد رفتم تو آب دیدم یه کارت رفت تو پام خم شدم برداشتمش دیدم کارت اتاق خودمونه که داییم از جیب شلوارش افتاده بود
۳- ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۹ هجری شمسی ساعت ۱۱:۳۰ شب با خانواده راهی کیش هستیم
اگه کسی میاد بگه…
بقیه این خاطره تو پست های بعدی
راستی حرم سرا که رفتن بنانا خدا نکرده دست و پاشون توری نشد؟
چون من یه بار رفتم و دستم شکست هنوز خودمم نمیدونم چرا؟
به میلیدالتون :نه چیزیشون نشده ، تو از بس شیطونی توی آبم که میافتی دست و پات میشکنه.
نه بچه ها بی جنبه بازی در میاوردن حرف های بد میزدن در باره بنانا که افتادیم تو آب و دست شکسته برگشتیم خونه
- امکانات
- بایگانی
- اردیبهشت ۱۳۹۱
- فروردین ۱۳۹۱
- اسفند ۱۳۹۰
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- دسته ها
- آکواریومیست
- اجتماعی
- ادبی
- از اعماق وب
- اشتباهات مضحک رایج
- اصول خفن زیستن
- انگلیسی با سرعت نور
- اینجوری بود
- بحث میکنیم
- بهلول عاقل
- ترینهای ۲۰۰۹
- تست هوش مامبوجامبو
- تمدن باستانی مصر
- تهوع ها
- خواندنی ها
- داستان کوتاه
- دستهبندی نشده
- دنیای برنامهنویسان
- دنیای نرم افزار
- ذهن خلاق
- روزانه ها
- سه درجه به راست
- سوالات فلسفی
- سیاست بین الملل
- سینما
- شیوه زندگی
- طراحی ها
- عمومی
- عکاسخانه
- فایرفاکس
- فلسفه مامبوجامبوی
- فناوری
- فیلم جدی
- فیلم های که دیدم
- مخترع جوان
- مرگ های غیر معمول
- موجودات فرازمینی
- موسیقی
- هذیون
- وبلاگ شخصی حضرت والا
- پادکست
- پاسخ به خوانندگان
- پزشکی
- پیاز داغ
- چنین گفت
- کاراکتر
- کشکول
- گفتگوهای درپیتی





