دوشیزه پریم برای مردم دهکده گفت :

همه ما افسانه معروفی را در مدرسه شنیده ایم : افسانه شاه میداس.

مردی که با خدا ملاقات کرد و خدا به او گفت هر چه بخواهد به او می دهدومیداس مرد بسیار ثروت مندی بود اما باز

هم پول می خواست  و آرزو کرد هر چه را لمس بکند به طلا تبدیل شود.

بگذارید به یادتان بیاورم چه شد :

اول میداس ، اثاثیه ، قصرش و هر چیزی را در اطرافش به طلا تبدیل  کرد و توانست باغی زرین ، درختانی زرین و

پلکان های زرین بسازد.ظهر گرسنه  شد و خواست غذا بخورد.اما همین که ران گوسفند چرب و نرمی را لمس کرد که

خدمتکارش برای او آورده بود ، ران گوسفند هم به طلا تبدیل شد.یک جام باده برداشت آن هم طلا شد.

با نومیدی به طرف زنش دوید و از او کمک خواست اما بی درنگ فهمید چه خطایی کرده ، همین که بازوی همسرش

را لمس کرد ، زن به یک مجسمه زرین تبدیل شد خدمه هراسان از این که همین بلا سر آنها نیاید ، دوان دوان از انجا

فرار کردند ، در کمتر از یک هفته ، میداس ، غرق طلا ، از گرسنگی و تشنگی مرد . “



   عمو هادی در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

حرص و طمع ادما نهایت نداره حضرت والا


   فائزه در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

ولی هر چقد هم که از این قصه ها برا خودمون بگیم من باز هم میگم پول خیلی خوبه.


   محمد جبارپور در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

در کتاب قارون و حاتم طلایی این داستان را خواندم که قارون این جریانات را در خواب در حکم خود دیده است و وقتی بیدار شد خوشحال از اینکه خواب بود …


   تبسم در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

خدایا چرا من؟‎
درسی که آرتوراشی به دنیا داد
قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون‎(Arthur Ashe) آرتوراشی
آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد
ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت کرد‎
:یکی از طرفدارانش نوشته بود
چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟
آرتور در پاسخش نوشت
.دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند
۵میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند
۵۰۰هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند
۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏می گذارند ۵هزارنفر سرشناس می شوند
۵۰ نفربه مسابقات ویمبلدون راه پیدامی کنند
۴ نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال
وآن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
وامروز هم که ازاین بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

به فائزه: سلام ، معلومه شما هم اسکروچ درون دارید :) .البته هیچ کسی نمی‌گه پول بده ولی اینکه آدم توی اون
غرق بشه بده… این چیزی که میگم داستان یا پند و نصیحت نیست با چشم‌های خودم هر روز می‌بینم…


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

به محمد جبارپور : سلام، ممنون اشاره کردید به این موضوع پس این داستان روایت‌های گوناگونی داره.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

به تبسم: سلام، ممنون که این داستان زیبا رو اینجا گفتید.دو تا مطلب شبیه به این موضوع دارم که الان یادداشت کردم
سر فرصت دربارش بنویسم.درباره همین چرا من ؟


   پدرام در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

سلام
جیمبو جون‌(جیمبو راحت تره!!) این تبلیغ رو هم ببین بی ربط نیست!

http://www.youtube.com/watch?v=Fojrw_vU0k8

خوش باشی


   جهانگرد قصه دختر مهربون در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

شاه میداس باید با من قرارداد می بست که: من بهش آب و غذا بدم و اوم به من طلا بده!


   جهانگرد قصه دختر مهربون در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

!


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

به پدرام : سلام، اینو چند سال پیش دیده بودم.چقدر ذهن جالبی دارید که این فیلم رو که دقیقآ ربط هم داره

به این مطلب پیوند دادید.ممنون :) .بقیه دوستان هم این ویدیو رو ببینن.


   ستاره در تاریخ ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

ای بابا پس باید به مامان بزرگم بگم دیگه از این دعا ها در حقم نکنن!!
الهی دست بر خاک میزنی جواهر برداری!


   فائزه در تاریخ ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

ممنون تبسم جان. واقعا آدم نباید بگه چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟
اونوقت باید برای تمام داشته های خوبت هم بگی چرا من. من امروز این جمله رو گفتم ولی خدا جونم شکرت.


   حسین در تاریخ ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

ممنونم از این مطالب جذاب


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

به حسین : سلام ، خواهش میکنم.شما لطف دارید :) .


   میلی دالتون در تاریخ ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

مگه بده؟؟؟ میدی بقیه بهت غذا بدن


   سولماز در تاریخ ۱۷م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

ایشو ن اندکی کم هوش تشریف داشتند می تونست به کس دیگه ی بگه غذا بده بهش!!!! من خودم در خدمتگذاریش حاضر بودم!!!! البته کتابهای آقای کوئیلو همشون همین جوری رویای و غیر واقعیه!!! دوست داشتی من رو سرچ کن! خوشحال می شم کارهامو بخوونی


   آبـــ جاریــــــ در تاریخ ۱۸م اردیبهشت ۱۳۸۹ گفته:

سلام, داستان جالبی بود, من از این داستان نتیجه گرفتم که اگر احیانا خدا یه روز یا شبی هم خواست با این بنده حقیر ملاقات کنه , به جای اینکه طلا آرزو کنم , باید یه چیزی مثل موز یا شوکلات کاکائویی رو آرزو کنم تا هم شکمم پر بشه هم جیبم , وای فکرشو کنین!! میشه کل شهر و تبدیل کرد به کاکائو!! هیچ میدونین این روزها شوکلات کاکائویی چقدر گرون شده!؟ ;)


   الهه در تاریخ ۲۵م دی ۱۳۹۰ گفته:

من یه داستان خیلی قشنگ از شیطان و دوشیزه پریم سراغ دارم. ولی یه کم طولانیه.
نمیخوام سرتون رو درد بیارم. به همین خاطر نمینویسم.
اگه علاقه به شنیدنش دارین بهم بگید تا براتون بنویسم.

فعلا…





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود