
دختر باب گیبسون [خواننده سرشناس موسیقی پاپ] میگه:
وقتی پدرم فهمید که دیگه چیزی تا پایان عمرش باقی نمونده، تصمیم گرفت به منظور تکمیل همه چیز روی
زمین یه مهمونی خداحافظی ترتیب بده.اون زمان تو پورتلند زندگی میکردیم و برای مهمونی به شیکاگو
پرواز کردیم.آخرین باری که شِل [سیلور استاین] رو دیدم اونجا بود.

مهمونی فوقالعادهای بود، یه شب فراموش نشدنی.اما سختترین قسمت، زمان پایان مجلس بود.
اون خداحافظی واقعآ دردناک بود و تنها چیزی که این امر رو ممکن کرد، یک جلد کتابی بود که
شل بهمون داد: “بالا افتادن”.

[تصویر کتاب بالا افتادن که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است]
در تمام مسیر شیکاگو تا پورتلند بابا ازم خواست که اونو براش بخونم.نیمی از مسافرهای
پشت سرمون میگفتن: “میشه یه کم بلندتر بخونین؟”
این واقعه به شکل نامانوسی مناسب حال و نمادین بود که آدم تو هواپیما باشه و کتاب ”بالا افتادن” رو
بخونه و در کنارش مردی باشه که قراره تا چند روز دیگه کره خاکی رو ترک کنه.
همیشه دلم میخواست از شل بابت اون هدیه تشکر کنم ولی هیچ وقت شانس این کار رو نداشتم.
[ برگرفته از مقدمه کتاب "آخرین صبح" ترجمه علیرضا برادران ]
تاریخ نگارش : ۴م فروردین ۱۳۸۹
به جوون ساده روستایی: سلام،چرا یه پرونده کامل براش دارم که بعدآ پست میکنم.
وای والا حضرت
چه خوب شد ، پس به بخش ادبی شل سیلوراستاین هم اضافه می شه ، من کتاب ” هملت به روایت مردم کوچه و بازار ” رو بیشتر از همه دوست دارم ، ترجمه چیستا یثربی ، نشر نامیرا
” از خیلی خوب به خیلی بد ” ترجمه علیرضا برادران ، کتاب خورشید
“باغ وحش رویایی ” ترجمه چیستا یثربی ، نشر نامیرا
” آقای با کلاه و آقای بی کلاه ” ترجمه رضی هیرمندی ، کانون پرورش فکری کودکان
” خواب مارلین خوشگله ” و ” یک زرافه و نیم ” ترجمه چیستا یثربی ، نشر نامیرا
” وقتی به سن تو بودم ” ترجمه رضی خدادادی ( یا همون رضی هیرمندی ) ، نشر هوای تازه
” نوری در اتاق زیر شیروانی ” ترجمه حمید خادمی ، کتاب پنجره
یه کتاب دیگه هم ازش داشتم اسمش درخت بخشنده بود ، من عاشقش بودم خیلی قشنگ بود
سلام حضرت والا
احسن الاحوال باشید و کامکار در این سال و سال های آتی تان
من هم این کتاب را هدیه گرفتم ۶ سال پیش بود به گمانم/ زمانی که حس می کردم سخت می شود برایم بزرگ شدنی که گریزی از آن نیست در حالی که ته مانده ی کودکی هایم را هم نمی توانستم ندید بگیرم عمو شل (شلبی می گوید خودش در لافکادیو نه؟) جان آدمی را آشتی می دهد با بهشت گمشده نوستالژی/ طراحی جالبی هم دارد سایت ایشان
به ضحی: سلام،سال نو شما هم مبارک باشه و امسال شما رو بیشتر اینجا ببینیم
.
سلام حضرت والا
عیدتون مبارک باشه
امیدوارم سال ۱۳۹۰ وبلاگتون پربار تر و پرمخاطبتر بشه
سلام به حضرت والا مامبو جامبو
من قبلا کتاب یک زرافه و نیمش را دیده و خوانده بودم. خیلی قشنگ بود. ممنون از این مطلبت.
- امکانات
- بایگانی
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- دسته ها
- آکواریومیست
- اجتماعی
- ادبی
- از اعماق وب
- اشتباهات مضحک رایج
- اصول خفن زیستن
- انگلیسی با سرعت نور
- اینجوری بود
- بهلول عاقل
- ترینهای ۲۰۰۹
- تست هوش مامبوجامبو
- تمدن باستانی مصر
- تهوع ها
- خواندنی ها
- داستان کوتاه
- دستهبندی نشده
- دنیای نرم افزار
- ذهن خلاق
- روزانه ها
- سه درجه به راست
- سوالات فلسفی
- سیاست بین الملل
- سینما
- شیوه زندگی
- طراحی ها
- عمومی
- عکاسخانه
- فایرفاکس
- فلسفه مامبوجامبوی
- فناوری
- فیلم جدی
- فیلم های که دیدم
- مخترع جوان
- مرگ های غیر معمول
- موجودات فرازمینی
- موسیقی
- هذیون
- وبلاگ شخصی حضرت والا
- پادکست
- پاسخ به خوانندگان
- پزشکی
- پیاز داغ
- چنین گفت
- کاراکتر
- کشکول
- گفتگوهای درپیتی





