حسین پناهی

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد ،

نه شمارش ِ ستاره‌ها تسکینم !

چرا صدایم کردی ؟

چرا !

سراسیمه وُ مشتاق ،

سی سال بیهوده در انتظار ِ تو ماندم ُ …

نیامدی !

نشان به آن نشان ،

که دو هزار سال از میلاد ِ مسیح می‌گذاشت

و عصر ،

عصر ِ والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ  ِ دلُ جگر !

[حسین پناهی /دفتر اول به وقت گرینویچ / مجموعه چشم چپ سگ]

دیگر نوشته‌ها درباره حسین پناهی :

شاخکی بیش نیستیم



   بابک در تاریخ ۲۵م دی ۱۳۸۸ گفته:

خیلی دوستش داشتم.حیف که زود رفت!حیف


   لی لی در تاریخ ۲۶م دی ۱۳۸۸ گفته:

والا حضرت واقعا بابت این نوشته ازت ممنونم
این بهترین اتفاق امروزم بود ، خیلی لطف کردی
اینجاش خیلی قشنگ بود : سی سال بیهوده در انتظار ِ تو ماندم ُ …


   مجتبی در تاریخ ۱م بهمن ۱۳۸۸ گفته:

با تشکر .بازم باید بگم که از ادراکات بنده یه خورده خارجه اگه میشه بازم تشریح نمایید. بعد از” نشان به آن نشان که … ” (چشمک)


   سوبر در تاریخ ۱م بهمن ۱۳۸۸ گفته:

زود رفت! من دیر شناختمش! عجیب غریب و دوست داشتنیه!