جان کرامر

جان کرامر از تومور مغزی رنج می‌برد او مهندس است هنگامی که یک‌بار در زندگیش دست به خودکشی زد

و از آن خودکشی جان سالم به در برد قدر زندگی را فهمید.همینجا بود که تصمیم گرفت این تجربه را در اختیار

کسانی که قدر زندگی خود را نمی‌دانند بگذارد،در اختیار گذاشتن با روشی غیرمعمول…

رسانه‌ها نام قاتل اره‌مویی بر آن نهادند، اما او خودش را قاتل نمی‌داند،برخلاف قاتلین که افراد را می‌کشند او

هدف خود را نمی‌کشد بلکه به آن‌ها ضربه روحی و یا جسمی وارد می‌کند تا قدر زندگی خود را بدانند و تلاش

کنند خود را از آن شرایط نجات دهند.

ماسک مرگ

به عنوان مثال هدف بالا بر روی صورتش یک ماسک مرگ قرار گرفته که پشت آن شمارشگری شروع شده و اگر

این فرد این ماسک را باز نکند بعد از اتمام شمارش ماسک بسته میشود و …

اما قاتل اره‌مویی به این هدف یک فرصت داده تا از مرگ خود جلوگیری کند او قبل از بستن این ماسک به صورت

هدف او را بیهوش کرده سپس کلید باز شدن این ماسک را در پشت چشم او قرار داده است حالا هدف باید برای

نجات خود قدری خون‌ریزی کند و با چاقوی جراحی چشم خود را بیرون بیاورد و کلیدی که پشت چشمش کار

گذاشته شده بیرون بیاورد و خود را نجات دهد.این روش قاتل اره‌موییست.

قاتل اره مویی

هدف‌ها هیچگاه جان کرامر را نمی‌بینند بلکه این عروسک که صدای ضبط شده او را پخش می‌کند راه ارتباط

او با هدف‌هاست،این عروسک تنها به هدف‌های که گیج و مبهوت چرایی بودن خود در چنین مخمصه‌ای هستند

می‌گوید که راه نجاتشان چیست راهی که کم از مرگ ندارد…

جان کرامر و این داستان‌ها برای اولین بار در سال ۲۰۰۴ و در فیلم اره [Saw] بر پرده سینما ظاهر شدند

و چنان مورد استقبال قرار گرفت که چندی پیش فیلم اره ۶ همزمان با هالووین راهی سینماها شد.

پازل

اما به جان کرامر گفتیم قاتل اره مویی در اصل رسانه‌ها به او لقب [jigsaw] دادند که در اصل به جز معنای

اره مویی به معنای قطعات پازل نیز می‌باشد،اما چرا ؟

قاتل اره‌مویی هنگامی که یک هدف از پس آزمایش برنمی‌آید و جانش را از دست می‌دهد بخشی از بدن او را شبیه

به یک تکه پازل جدا می‌کند،تکه‌ای که گویا تکه زندگی بوده و هدف قدرش را ندانسته از این رو به او لقب

jigsaw داده شد.

اما او هر چه باشد و هر چقدر اعمال سادیسمی انجام دهد یک چیز را به صورت عیان به همه می‌گوید قدر

زندگی را تا قبل از اینکه در یک مخمصه گیر کنید بدانید.زندگی که باید سالم و درست باشد.

فیلم اره در ویکی‌پدیا



   رضا در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

جالب بود والا جان . ولی من هیچ وقت تا حالا فیلم های اره رو ندیدم . کلا از سبک اسلشر خوشم نمیاد . بنظرت ارزشش رو داره که دانلودشون کنم ؟
چیزی که تو نوشتی بنظر جالب بود.


   مهین تاج در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

از فیلم the saw خوشم نمیاد.
خیلی چندشه. :(
(با اجازۀ حضرت والا) به تن تن الملوک: این متنو که خوندم یاد خونتون افتادم.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به رضا: خب بستگی داره نکنه دانلود کنی بعد خوشتون نیاد اینترنت به خاطر من تموم بشه :) .
ولی در کل فیلم‌های اره جالب بودن یعنی در کل مدت تماشا میخ کوب میشی منظور اینکه که شاید
ارزش هنری تام و تمام نداشته باشه ولی خب خوش ساخته دیگه.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به مهین‌تاج:معلومه ترسویی :) .در ضمن برای نوشتن کامنت به بقیه نیاز به اجازه گرفتن نیست.مشکلی نداره
همه دوستان می‌تونن برای هم کامنت بزارن همش که نباید برای من باشه :) .اینجا مال همه‌ست.


   فهیمه در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

اتفاقا منم چند وقته اصلا قدر زندگی رو نمیدونم.یعنی به نظرم بی قدر شده.هیچ چیز زیاد برام جالب نیست کم انگیزه ام و مرتبا بدون اینکه بخوام به راه های خودکشی فکر میکنم:-l یعنی قاتل اره مویی میتونه به منم کمک کنه؟


   مهین تاج در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

wow
چقدر زود جوابمو دادین!!!
یه متن جالب هست که دوست دارم همه بخونن (با اجازه :) )

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی
هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه میرفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته …… حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و
حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود
جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم
دانه بدهم .روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ
آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک
مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می
شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .دلم خیلی برای دوستم تنگ شد اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم. به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم .پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
<
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد
چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ماری برای شما پیغامی
گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید
برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا
خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در
آن آواز خواند … خودش
منظورم را می فهمد ….
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را
که دوستم ندارند…
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند…
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند…
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به فهیمه: جمله‌ای کلیشه‌ای وجود داره مبنی بر اینکه زندگی یه نعمته ولی این جمله یک حقیقت محسوب
می‌شه.چرا این همه آدم زندگی رو دو دستی بچسبن ولی ما بخواییم از دستش خلاص بشیم.زندگی هر چقدر
هم که پر از مشکل و یا پوچ به نظر بیاد ولی بازهم نفس بودن آدم رو به تکاپو میندازه.گاهی اوقات سیاهی‌های زندگی
دور آدم رو احاطه می‌کنن انگار که از اول رنگ دیگه‌ای نبوده ،‌این انگار رو خود ما نباید بگیم چون می‌دونیم از اولش فقط
سیاهی دور زندگیمون نبوده رنگ دیگه‌ای هست.فارغ از این رنگ‌ها جان کلام در شیوه و چرایی زیستن ما آدم‌ها می‌جوشه
اینکه آیا عوض کردن مبل خانه و یا خرید یک ماشین و دیدن چند فیلم غایت زندگی ماست و یا اینکه چنان باشیم که باید
چنان باشیم که انسان به مفهوم واقعی کلمه تبلور پیدا کنه.اینکه به جای توقع از دیگران خود پلی باشیم برای مشکلات
دیگر همزادها شاید این دگر گونه بودن قدری انگیزه و مفهوم به زندگی ما ببخشه کما اینکه برای ناامیدی و خسته شدن
بر هیچ کسی نباید خرده گرفت که انسان‌ها موجوداتی با احساسات قوی هستن.مخلص کلام هر کدام از ما در درون
خود یک قاتل اره‌مویی داریم که گاهی به ما گوشزد می‌کند که قدر زندگی را بدان تا وقتی در مخمصه‌ای گرفتار
نشده‌ای حتی اگر این مخمصه بی انگیزه‌گی و پوچی جهان اطراف است…


   حسین در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

لعنتی فیلمش خیلی وحشتناکه… تنهایی نباید نیگاه کنی… .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۳م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به حسین: ترسناک چیه،مرد گفتن چیزی گفتن،اینا که ترس نداره :) .


   فهیمه در تاریخ ۱۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

ممنونم. از اون مواقعی بود که بسیار خسته بودم…این مواقع اوقاتی هستنند که شما بدون اینکه متوجه باشید به یک ظرف بزرگ توقع تبدیل شدید.از همه متوقعید و احساس میکنید هیچ کس کارشو درست انجام نمیده…هیچ چیز سر جاش نیست…از نیروهای خودتون غافل شدید .خسته اید و نیاز به تجدید قوا دارید…اصل مهمی رو یاداوری کردید.مرسییییییییییییییییییییییییییییییی از شما و قاتل اره مویی برای این تجدید قوا.


   میلی دالتون در تاریخ ۱۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

فکر کنم قول هاتونو فراموش کردین درباره بازی ها و شهر ها


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به میلی‌دالتون: سلام،نه سرجاش هست ،دیر و زود داره سوخت و سوز نداره.


   ستاره در تاریخ ۱۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

اییییی
حالا این آقای قاتل نمیتونه مفهوم زندگیو بدون ای همه خین و خین ریزی بیان کنه؟!


   هادی در تاریخ ۱۵م آذر ۱۳۸۸ گفته:

من عاشق فیلمهای ترسناک هستم. ولی این فیلم ترسناک نیست. فقط رو اعصاب آدم راه میره. انگار یکی با ناخن رو تخته سیاه پنجول بکشه. فیلم ترسناک خوب فقط سری alien. :دی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱۵م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به هادی: فیلم در مدخل دیوانگی رو دیدی ؟


   کاوشگر در تاریخ ۱۵م آذر ۱۳۸۸ گفته:

من هم فیلم اره رو یه فیلم ترسناک نمی‏دونم.! از صحنه‏های با خشونت بسیار بالاش که بگذریم از لحاظ فیلمنامه به نظر من محشرِ!


   میلی دالتون در تاریخ ۱۷م آذر ۱۳۸۸ گفته:

بابا ما آتیش گرفتیم


   هادی در تاریخ ۲۰م آذر ۱۳۸۸ گفته:

حضرت جان ندیدم. درباره چی هست؟ الین و زامبی توش داشته باشه فیلم خوبیه.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به هادی: زامبی که توش نیست ولی صد در صد از فیلم‌های زامبی دار خیلی خیلی جالب‌تره.توصیه

می‌کنم هر شش فیلم اره رو ببینی :) .


   هادی در تاریخ ۲۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

حضرت والا از شما چه پنهون شماره ۱، ۲ و ۴ ش رو قبلا دیدم. ۱۷ کیلو وزن کم کردم سر اینها. اگر اراده ملوکانه اجازه بده ما همون زامبی و الین های خودمونو ببینیم. :) ولی شماره ۱ ش ایده جالبی داشت. با اینکه باز هم روی نروم راه رفت.





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود