دزد دریایی

مداد رو با مدادتراش تیز تیز می‌کنی بعد همینطوری که داری به کاغذ سفید روی میز نگاه می‌کنی و مداد هم دستت

گرفتی و داری بهش زل میزنی یهو یه نفر بی سروصدا از پشت سرمیاد میزنه پس گردنت و این زدن این قدر قوی

باشه که مداد از نوک تیزش بره توی چشمت.بله این بلا سر من اومد! تصور کن مداد توی چشمت،خون داره

بیرون میزنه طرف مقابلت داره غش می‌کنه خودت داری از وحشت سکته می‌کنی.با همون وضعیت با آمبولانس

میان دنبالت تمام لباست خونی می‌شه.بعد بیهوش می‌شی.بعد روی تخت بیمارستان به هوش میایی در حالی که

روز بعدش بهت میگن چشمت کم بینا شده و بعد متوجه می‌شه کار از این حرفا گذشته مداد دقیقآ رفته بوده توی

چشمت و کلآ کور شدی.بعد اون کسی که باهات این کار رو کرده میخواد خودکشی کنه ، خانواده‌اش روی

اینکه بیان حتی احوال‌پرسی رو ندارن.ولی کاریش نمی‌شه کرد هنوز حس می‌کنم یه چیز نوک تیز توی چشمم

هست.فکر می‌کنم روی چشمم یدونه از این چشم‌بندهای دزدای دریایی بزنم.نمی‌دونم ولی خب دنیا رو با

یه چشم هم دیدن جالبه البته چیز زیادی هم برای دیدن نیست البته شما زیاد نگران نشید متن بالا داستان بود

اتفاق که نیافتاده به هر حال ۹ روز نبودم گفتم برگشتم تراژیک باشه نه که شما هم همه حساس الان دارید

غش و ضعف می‌کنید.حضرت والا هستم :) .



   mohammad در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

سلام اومدم تشکر کنم برای یکی از پست های قدیمیت
معرفیbig fish و اشنا کردن من با Tim Burton
راستش یکم دیره اما ۳ روز پیش اتفاقی گزاشتمش برا دانلود و حسرت خوردم که چرا انقدر دیر الان هم دارم بقیه کارای Tim Burton رو دانلود میکنم
مرسی مرسی مرسی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به mohammad : سلام،خواهش می‌کنم کاری نکردم من بازم درباره فیلم‌های که دیدم پست می‌نویسم :) .
چاکریم.


   مهدی در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

یه بار اینجوری واسه من پیش اومد ! ولی مداد رفت تو شکمم ! جاش یه نقطه قرمز شد :(
ولی زنده موندم :) )


   پر در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

ما رو ترسوندین ها حضرت والا!


   احسان در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

آخه این طرز برگشتنه؟! :-w
جدی جدی فکر کردم اولش واقعیه و داشتم به روحیه بالایی که داری احسنت می گفتم!
خوش برگشتی حضرت والا :)


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به احسان: سلام، روحیه‌ام کجا بود! ولی اگه اتفاق می‌افتاد همش کومپویت[دقیقآ] گلابی می‌خوردم:).


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به پر: قصد هم همین بود که در ژانر وحشت یه حرکتی انجام بدم بلکه پا جا پای کنستانتین ترانتینو بزارم :) .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به مهدی: بازم خیلی اتفاق وحشتناکی بوده فک کن مداد توی شکم آدم البته مثه زمان قدیم هست که تیر
تیرکمان می‌خورده بهشون باید مردونه آدم بکشش بیرون :) .


   دوشیزه شین در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

سلام

واقعا که ….

خوشحالم که خوبی و اینها همه داستان بوده :)

زمانی که ۶ سالم بود این اتفاق برام افتاد.البته به این شکل نه.پسر همسایه مون یک مداد رو گذاشت توی تفنگ اسباب بازی و شلیک کرد توی چشم بنده.خدا رو شکر که کور نشدم ولی تا یک مدت خون مردگی توی چشمم بود.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به دوشیزه شین: سلام،این پسر همسایه‌تون یه مرد واقعی هست،مرد یعنی این :) .


   نارک در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

سلام
این همه وقت کجا بودید ؟؟؟ها ها ها:دی


   sakura در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

الهی شکر که برگشتین از بس صفحه رو باز کردم عکس باربی رو اولش دیدم داشت حالم بیشتر ازش بهم می خورد!

منم اول نگران شدم
یه اتفاق شبیه این برای منم افتاده کلاس چهارم دبستان که بودم برگشتم به نفر پشت سریم یه چیزی بگم اونم که داشت یه چیزی می نوشت با ضرب خودکارش رو از روی دفتر بلند کرد که یه راست رفت تو چشم من!
البته چون خدا رو شکر عمل پلک زدن بسیار سریع تر از حرکت دست اون دختره بود من ناخواسته چشمم رو بستم و خودکار به پشت پلکم خورد!
یه جیغ بلند کشیدم همه کلاس به هم ریخت و من رو به دفتر منتقل کردن حالا هی ناظم رو چشم من باند می ذاشت و هی از چشم من خون میومد!
نترسین من کور نشدم! یعنی چشمم آسیب ندید!
چون مویرگ پلکم پاره شده بود تا یکماه چشمم خون آلود بود و از مشق نوشتن هم معاف شدم!
اما هرگز یادم نمیره قیافه اون دختر بیچاره رو که فکر میکرد من رو کور کرده!


   limoomil در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

برای منم ژیش اومده
بچه که بودم با داداشم دعوام شد اون هم نامردی نکرد مدادو از نوک تیزش کوبید کف دستم جالب اینجاست که هنوز نوک کربنی مداد تو دستمه و سیاهیش از روی پوستم پیداست


   طاهره در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

من اگه جای اون پسره بودم عین خیالم هم نبود به اون چه که تو اینقدر نوک مدادو تیز کردی؟اصلا چه معنی میده آدم مداد و قلم بگیره دستش؟تا وقتی کیبورد و تایپ کردن هست؟


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به sakura: خوب شد من این داستان رو گفتم مثه اینکه برای همه پیش اومده ! من فکرش رو می‌کنم از حال میرم
چه اینکه به سرم بیاد :) .ولی میدونی حال اون فردی که اینکار رو از روی سهو می‌کنه خیلی بد میشه و واقعآ
زندگی آدم به هم میریزه.کلاس سوم یا چهارم بودم توی زنگ ورزش یه سنگ تیز رو شوت کردم اون طرف حیاط مدرسه
در همین حین یکی از همکلاسی‌ها پرید جلوی سنگ و این خورد به پاش آقا پاش سوراخ شد !‌فرداش هم نیومد !
من داشتم سکته میکردم که این یه چیزیش شده و الان با والدینش میاد و اینا که مثه اینکه سرماخورده بود !
الان همین فرد هم بعد از این همه سال یکی از دوستان صمیمی من هست :) .هنوز هم عذاب وجدان دارم.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به limoomil : برادرتون عجب خشن بوده :) .ولی مگه میشه بعد از این همه سال نوک کربنی توی دستتون باشه !
عفونتی چیزی ؟


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به طاهره: خب من عادت دارم همیشه کلی کاغذ و مداد و خودکار و ما‌ژیک کنارم باشه موقع خوندن هر چیزی هم
کلی روی برگه‌ها چیز می‌کشم و می‌نویسم.بعدش اون پسره و مداد تیز و اینا هم که داستان بود خب.


   Milad در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به قول اون وری ها welcome back . ;) .

ازین حرکات نامتعارف من یکی خفنش رو دیدم ، یه بنده خدایی با تفنگ بادی به قسمت مردانه بدن یکی دیگه شلیک کرد !!! :O


   فهیمه در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

این چه حرکتی بودددددد نمیگین قلب ملت ضعیفه:)))))
باید بودید قیافه منو میدید ابروهام مثه ۸ شده دندونامو بهم فشار میدم و تمام مدت داشتم فکر میکردم که چرا خدایا چرا شما کور شدین…کور شدین رفت به همین سادگی:(خدایا ننههههههههههه
ای خدا….آخیشششششششش….خدا رو شکررررررررر
نکنید این کارا رو با مردم نکنید:)))


   صید قزل آلا در مدرسه در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

عکس توی گودر باز نمی شد و قلبم داشت می اومد تا آخر داستان…واقعاً هولناک بود

و خدا رو شکر که سالم برگشتین:)


   صید قزل آلا در مدرسه در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

اصلاح می شود: قلبم داشت می اومد تو دهنم تا آخر داستان


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به Milad : پت و مت بودن اونا :) .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به فهمیه: خب دیگه قصد این متن هم همین بود:).برای قلبتون خوبه خون به جربان می‌افته و اینا :) .


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۱م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به صید قزل‌الا در مدرسه : خوشحالم که همه رو ترسوندم :) .


   رضا در تاریخ ۲م آذر ۱۳۸۸ گفته:

سلام

داشتم باور میکردم و نزدیک بود منم تیزی مداد رو توی چشمم حس کنم . . .
خدا رو شکر که سالمی و بازم میتونم از نوشته های جالبت لذت ببرم.
به وب شما تو وبلاگم لینک دادم که همیشه بهتون سر بزنم.
موفق باشی


   شهاب در تاریخ ۲م آذر ۱۳۸۸ گفته:

والا خان جان این چه کاری بود؟!
به جان عزیزت رو به قبله کردی مارو!!!:))


   داهداش در تاریخ ۲م آذر ۱۳۸۸ گفته:

:) ) گفتم داری مث ما میشی بیام خوشامد بت بگم حضرت والا… حالا بگم از اولش معلوم بود خالی‌بندیه میگی از ایناست که هروقت گول می‌خورن میگن می‌دونستیم و اینا، ولی به جان خودم معلوم بود از اول!
اتفاقا منم هفته پیش واقعا نزدیک بود یه چشمم کور شه! بعد دیگه به جای این آواتارم باید عکس خودمو میذاشتم، البت مداد نرفت تو چشمم، با چشم رفتم تو زمین :) )


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به داهداش: آقاجان مواظب خودت باش،کارهای خطرناک نکنید و مواظب باشید واقعآ که سلامتی نعمت بزرگی
هست.


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۲م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به شهاب: سلام،خب وحشت و ترس هم نیازه برای قلب.خون به جریان می‌افته و اینا :) .


   رضا در تاریخ ۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

نکن والا جان . من اول فکر کردم داستانه بعد دیدم داری با آب و تاب تعریف میکنی گفتم نکنه راستکی هست اومدم دهنم رو باز کنم بگم ااااااا
بعد دیدم نوشتی داستانه . چرا ما رو می ترسونی پسر جان ؟
=====================================
پ . ن : والا جان چرا از افزونه WordPress Thread Comment استفاده نمی کنی ؟ اینطوری راحت تر می تونی به بچه ها جواب بدی . یه جور پاسخ تو در تو.
بنظرم نصبش کنی خیلی راحت تر میشی


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۴م آذر ۱۳۸۸ گفته:

به رضا: چاکریم آقا جان.ترس خوبه مرد باید قوی باشه :) .درباره اون افزونه هم دوستان میگن اضافه کن و اینا باید قالب رو بازم
تغییر بدم که به روی چشم.چون یه سری چیز دیگه هم باید اضافه کنم.


   SAfilO در تاریخ ۱۶م آذر ۱۳۸۸ گفته:

سلام بر والای بزرگ
میبینم که این داستان ایمیل درست شده وقتی دیدیم کلی حال کردیم…

من چند وقته ابن Access pointam خراب شده .نتم قعطه ..

ولی دیگه چیزی نمونده درست بشه …

این استان رو هم خوندم جالب بود اما جالبتر میشد اگه تو پست بعدی میگفتی داستان بوده ..

خیلی قشنگ میشد ..

یه جوری میشد که آدم به فکر فرو بره …

پایدار باشی تا دیدار بعد ..

SAfiLO





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود