اسمش فِلمینگ بود . یه کشاورز فقیر ِ اسکاتلندی . یه روز که داشت برای فراهم کردن خرج خانوادش

روی زمین تلاش می کرد از طرف باتلاقی که همون نزدیکی ها بود صدای گریه ای شنید که تقاضای کمک

می کرد. وسایلش رو زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید ، اونجا یه پسر بچه رو دید که تا کمر توی

باتلاق فرو رفته و داره برای نجات پیدا کردنش دست و پا می زنه و تقلا می کنه ، کشاورز فلمینگ پسر رو

که آروم آروم داشت می مُرد  رو نجات داد .

یک روز بعد

کالسکه ای با شکوه و رویایی داشت به سمت مزرعه حقیرانه مرد اسکاتلندی نزدیک می شد وقتی

کالسکه متوقف شد از اون یک نجیب زاده خوش پوش پیاده شد و خودش رو پدر پسری که فلمینگ

نجات داده بود معرفی کرد .

نجیب زاده : تو جُونِ پسرم رو نجات دادی میخوام جبران کنم و بهت پولی بدم .

کشاورز : نه بابت این کار نمی تونم پولی قبول کنم .

( چندین بار این تقاضا و رد کردن اون تکرار شد در همین هنگام پسر کشاورز اومد جلوی در کلبه شون )

نجیب زاده : اون پسرته ؟

کشاورز : بله ! ( با افتخار و غرور تمام )

نجیب زاده : بزار باهات یه معامله بکنم ! بزار پسرت رو ببرم و بزارم تا به خوبی آموزش ببینه اگه این پسر

یه ذره شبیه پدرش باشه وقتی بزرگ شد و مردی شد مطمئنآ می تونی بهش افتخار کنی .

و پسر با نجیب زاده رفت . پسر کشاورز فلمینگ در مدرسه پزشکی سنت ماری مشغول به تحصیل شد و

چرخ روزگار طوری رقم خورد که به اون لقب “سِر الکساندر فلمینگ” دادن کاشف پنسیلین .

سال ها بعد پسر نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد.

فکر می کنید چه کسی اون رو نجات داد ؟ پنسیلین.

اسم نجیب زاده چی بود ؟ لُرد راندولف چرچیل .

و اسم پسر نجیب زاده ؟ سِر  وینستون چرچیل !

پیوست ۱ : الکساندر فلمینگ در ویکی پدیا و همچنین وینستون چرچیل در ویکی پدیا .

پیوست ۲ : دیدم چند جا این داستان رو به فارسی ترجمه کردن ولی ناقص یعنی نگفته بودن

که نجیب زاده و پسرش کی هستن البته من یه ذره هم به داستان آب و تاب دادم !

پیوست ۳  : از این به بعد یه بخش جدید با نام “داستان کوتاه” به بلاگ اضافه شد ، پس منتظر

داستان های کوتاه باشین :) .

پیوست ۴ : هنوز عضو شبکه دوستان بلاگ نشدین :( . خب عضو بشین دیگه ! کافیه از پایین صفحه

گزینه “Join and connect with others ” رو انتخاب کنید ، دوستانتون رو هم دعوت کنید :) دیگه همین .



   فرشاد پالیده در تاریخ ۹م دی ۱۳۸۷ گفته:

اشک تو چشم هام جمع شد با خوندن اش


   شکوفه در تاریخ ۲۳م اردیبهشت ۱۳۸۸ گفته:

محشره


   لی لی در تاریخ ۴م فروردین ۱۳۸۹ گفته:

وای چقدر جالب بود والا حضرت
من خیلی خوشحالم که دارم پستهای قدیمی رو می خونم ((:


   فائزه قهرمانی در تاریخ ۵م فروردین ۱۳۸۹ گفته:

قربان خیلی ممنون
۱- طراحی زیبای سایت شما به من نشاط میده
۲-واز این داستانها لذت بردم واقعا با خوندن این داستانها ومطالب دیگر سایت شما تنها یمو فراموش می کنم


   حضرت والا مامبو جامبو در تاریخ ۵م فروردین ۱۳۸۹ گفته:

به فائزه قهرمانی: سلام ، خواهش میکنم منم تنهاییم رو با نوشتن توی اینجا و حرف زدن با شما دوستان پر
می‌کنم :) .





  • امکانات
  • ایمیل خود را وارد کنید

    * با وارد کردن ایمیل خود مطالب جدید برای شما ایمیل می‌شود